دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3019 ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی Aجان مرا خوش بکش این نفس ار می کشی

کشتن شیرین و خوش خاصیت دست توست Aزانک نظرخواه را تو به نظر می کشی
هر سحری مستمر منتظرم منتظرAزانک مرا بیشتر وقت سحر می کشی
جور تو ما را چو قند راه مدد درمبندAنی که مرا عاقبت بر سر در می کشی
ای دم تو بی شکم ای غم تو دفع غم Aای که تو ما را به دام همچو شرر می کشی
هر دم دفعی دگر پیش کنی چون سپرAتیغ رها کرده ای تو به سپر می کشی

3020 پیشتر آ پیشتر چند از این رهزنی Aچون تو منی من توام چند تویی و منی

نور حقیم و زجاج با خود چندین لجاج Aاز چه گریزد چنین روشنی از روشنی
ما همه یک کاملیم از چه چنین احولیم Aخوار چرا بنگرد سوی فقیران غنی
راست چرا بنگرد سوی چپ خویش خوارAهر دو چو دست تواند چه یمنی چه دنی
ما همه یک گوهریم یک خرد و یک سریم Aلیک دوبین گشته ایم زین فلک منحنی
رخت از این پنج و شش جانب توحید کش Aعرعر توحید را چند کنی منثنی
هین ز منی خیز کن با همه آمیز کن Aبا خود خود حبه ای با همه چون معدنی
هر چه کند شیر نر سگ بکند هم سگی Aهر چه کند روح پاک تن بکند هم تنی
روح یکی دان و تن گشته عدد صد هزارAهمچو که بادام ها در صفت روغنی
چند لغت در جهان جمله به معنی یکی Aآب یکی گشت چون خابیه ها بشکنی
جان بفرستد خبر جانب هر بانظرAچون که به توحید تو دل ز سخن برکنی

3021 شیردلا صد هزار شیردلی کرده ای Aدر کرم از آفتاب نیز سبق برده ای

چشم ببند و بکن بار دگر رحمتی Aبشکن سوگند را گر به خدا خورده ای
بنگر کاین دشمنان دست زنان گشته اندAچونک در این خشم و جنگ پای خود افشرده ای
میل تو با کیست جان تا بشوم خاک اوAچاکر آن کس شوم کش به کس اشمرده ای
ای تن آخر بجنب بر خود و جهدی بکن Aجهد مبارک بود از چه تو پژمرده ای
خیز برو پیش دوست روی بنه بر زمین Aکای صنم چون شکر از چه بیازرده ای
خواجه جان شمس دین مفخر تبریزیان Aاین سرم از نخل تست زانک تو پرورده ای