دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3017 لاله ستانست از عکس تو هر شوره ای Aعکس لبت شهد ساخت تلخی هر غوره ای

مصحف عشق تو را دوش بخواندم به خواب Aآه که چه دیوانه شد جان من از سوره ای
مشکل هر دو جهان آه چه حلوا شودAگر شکر تو شود مغز شکربوره ای
چهره چون آفتاب بر تن چون غوره تاب Aتا بشود پرشکر در تن هر روده ای
وا شدن از خویشتن هست ز ماسوره سهل Aچونک سر رشته یافت خصم ز ماسوره ای
جسم که چون خربزه ست تا نبری چون خورندAبشکن و پیدا شود قیمت لاهوره ای
آه که ندیدی هنوز بر سر میدان عشق Aرقص کنان کله ها هر طرفی کوره ای
پیش طبیب دو کون رفتم بیمار عشق Aنبض دلم می جهید در کف قاروره ای
گفتمش ای شمس دین مفخر تبریز آه Aجز ز تو یابد شفا علت ناسوره ای

3018 ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری Aسوخته باد آینه تا تو در او ننگری

جان من از بحر عشق آب چو آتش بخوردAدر قدح جان من آب کند آذری
خار شد این جان و دل در حسد آینه Aکو چو گلستان شده ست از نظر عبهری
گم شده ام من ز خویش گر تو بیابی مراAزود سلامش رسان گو که خوشی خوشتری
گر تو بیابی مرا از من من را بگوAکه من آواره ای گشته نهان چون پری
مست نیم ای حریف عقل نرفت از سرم Aغمزه جادوش کرد جان مرا ساحری
گر تو به عقلی بیا یک نظری کن در اوAتا تو بدانی که نیست کار بتم سرسری
بر لب دریای عشق دیدم من ماهیی Aکرد یکی شیوه ای شیوه او برتری
گر چه که ماهی نمود لیک خود او بحر بودAصورت گوساله ای بود دو صد سامری
ماهی ترک زبان کرد که گفته ست بحرAنطق زبان را که تو حلقه برون دری
دم زدن ماهیان آب بود نی هواAزانک هوا آتشیست نیست حریف تری
بنگر در ماهیی نان وی و رزق اوAبحر بود پس تو در عشق از او کمتری
دام فکندم که تا صید کنم ماهیی Aصید سلیمان وقت جان من انگشتری
این چه بهانست خود زود بگو بحر کیست Aاز حسد کس مترس در طلب مهتری
روشن و مطلق بگو تا نشود از دلت Aمفخر تبریز ما شمس حق و دین بری

3019 ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی Aجان مرا خوش بکش این نفس ار می کشی

کشتن شیرین و خوش خاصیت دست توست Aزانک نظرخواه را تو به نظر می کشی
هر سحری مستمر منتظرم منتظرAزانک مرا بیشتر وقت سحر می کشی
جور تو ما را چو قند راه مدد درمبندAنی که مرا عاقبت بر سر در می کشی
ای دم تو بی شکم ای غم تو دفع غم Aای که تو ما را به دام همچو شرر می کشی
هر دم دفعی دگر پیش کنی چون سپرAتیغ رها کرده ای تو به سپر می کشی