دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3014 رو که به مهمان تو می نروم ای اخی -بست مرا از طعام دود دل مطبخی

رزق جهان می دهد خویش نهان می کندAگاه وصال او بخیل در زر و مال او سخی
مال و زرش کم ستان جان بده از بهر جان Aمذهب سردان مگیر یخ چه کند جز یخی
قسمت آن باردان مایده و نان گرم Aقسمت این عاشقان مملکت و فرخی
قسمت قسام بین هیچ مگو و مچخ Aکار بتر می شود گر تو در این می چخی
جنتی دل فروز دوزخیی خوش بسوزAچند میان جهان مانده در برزخی
سوی بتان کم نگر تا نشوی کوردل Aکور شود از نظر چشم سگ مسلخی
زلف بتان سلسله ست جانب دوزخ کشدAظاهر او چون بهشت باطن او دوزخی
لیک عنایات حق هست طبق بر طبق Aکو برهاند ز دام گر چه اسیر فخی
جانب تبریز رو از جهت شمس دین Aچند در این تیرگی همچو خسان می زخی

3015 جان و جهان می روی جان و جهان می بری Aکان شکر می کشی با شکران می خوری

ای رخ تو چون قمر تک مرو آهسته ترAتا نخلد شاخ گل سینه نیلوفری
چهره چون آفتاب می بری از ما شتاب Aبوی کن آخر کباب زین جگر آذری
یک نظری گر وفاست هم صدقات شماست Aگر برسانی رواست شکر چنین توانگری
تا جگر خون ما تا دل مجنون ماAتا غم افزون ما کسب کند بهتری
شکر که ما سوختیم سوختن آموختیم Aوز جگر افروختیم شیوه سامندری
فاسد سودای تو مست تماشای توAبوسد بر پای تو از طرب بی سری
عشق من ای خوبرو رونق خوبان به توAگاه شوی بت شکن گاه کنی آزری
مستی از آن دید و داد شادی از آن بخت شادAچشم بدت دور باد تا که کنی لمتری
جانب دل رو به جان تا که ببینی عیان Aحلقه جوق ملک صورت نقش پری
از ملک و از پری چون قدری بگذری Aمحو شود در صفات صورت و صورتگری

3016 بازرهان خلق را از سر و از سرکشی Aای که درون دلی چند ز دل درکشی

ای دل دل جان جان آمد هنگام آن Aزنده کنی مرده را جانب محشر کشی
پیرهن یوسفی هدیه فرستی به ماAتا بدرد آفتاب پیرهن زرکشی
نیزه کشی بردری تو کمر کوه راAچونک ز دریای غیب آیی و لشکر کشی
خاک در فقر را سرمه کش دل کنی Aچارق درویش را بر سر سنجر کشی
سینه تاریک را گلشن جنت کنی Aتشنه دلان را سوار جانب کوثر کشی
در شکم ماهیی حجره یونس کنی Aیوسف صدیق را از بن چه برکشی
نفس شکم خواره را روزه مریم دهی Aتا سوی بهرام عشق مرکب لاغر کشی
از غزل و شعر و بیت توبه دهی طبع راAتا دل و جان را به غیب بی دم و دفتر کشی
سنبله آتشین رسته کنی بر فلک Aزهره مه روی را گوشه چادر کشی
مفخر تبریزیان شمس حق ای وای من Aگر تو مرا سوی خویش یک دم کمتر کشی