دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3009 آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی Aاه که چه می زیبدش بدخوی و سرکشی

گاه چو مه می رود قاعده شب روی Aمی کند از اختران شیوه لشکرکشی
گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان Aتا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی
ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید راAسخت بگیری کمر خانه خود درکشی
از طرب آن زمان جامه جان برکنی Aوز سر این بیخودی گوش فلک برکشی
هر شکری زین هوس عود کند خویش راAتا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی
آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست Aنیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی
بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری Aخیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی
مست برآیی ز خود دست بخایی ز خودAقاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی
گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست Aتا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی
وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان Aتا تو مرا چون قدح در می احمر کشی

3010 روی من از روی تو دارد صد روشنی Aجان من از جان تو یابد صد ایمنی

آهن هستی من صیقل عشقش چو یافت Aآینه کون شد رفت از او آهنی
مرغ دلم می طپید هیچ سکونی نداشت Aمسکن اصلیش دید یافت در او ساکنی
ندهد بی چشم تو چشم من آینگی Aندهد بی روز تو روزن من روزنی
چشم منش چون بدید گفت که نور منی Aجان منش چون بدید گفت که جان منی
صبر از آن صبر کرد شکر شکر تو دیدAفقر از آن فخر شد کز تو شود او غنی
گاه منم بر درت حلقه در می زنم Aگاه تویی در برم حلقه دل می زنی
باد صبا سوی عشق این دو رسالت ببرAتا شوم از سعی تو پاک ز تردامنی
هست مرا همچو نی وام کمر بستنی Aهست تو را همچو نی وام شکر دادنی
ای دل در ما گریز از من و ما محو شوAزانک بریدی ز ما گر نبری از منی
دانه شیرین به سنگ گفت چو من بشکنم Aمغز نمایم ولیک وای چو تو بشکنی

3011 هر نفسی از درون دلبر روحانیی Aعربده آرد مرا از ره پنهانیی

فتنه و ویرانیم شور و پریشانیم Aبرد مسلمانیم وای مسلمانیی
گفت مرا می خوری یا چه گمان می بری Aکیست برون از گمان جز دل ربانیی
بر سر افسانه رو مست سوی خانه روAجان بفشان کان نگار کرد گل افشانیی
یک دم ای خوش عذار حال مرا گوش دارAمست غمت را بیار رسم نگهبانیی
عابد و معبود من شاهد و مشهود من Aعشق شناس ای حریف در دل انسانیی
کعبه ما کوی او قبله ما روی اوAرهبر ما بوی او در ره سلطانیی
خواجه صاحب نظر الحذر از ما حذرAتا ننهد خواجه سر در خطر جانیی
نی غلطم سر بیار تا ببری صد هزارAگل ندمد جز ز خار گنج به ویرانیی
آمد آن شیر من عاشق جان سیر من Aدر کف او شیشه ای شکل پری خوانیی
گفتم ای روح قدس آخر ما را بپرس Aگفت چه پرسم دریغ حال مرا دانیی
مستم و گم کرده راه تن زن و پرسش مخواه Aمست چه ام بوی گیر باده جانانیی
کی بود آن ای خدا ما شده از ما جداAبرده قماشات ما غارت سبحانیی
هر کی ورا کار کیست در کف او خارکیست Aهر کی ورا یار کیست هست چو زندانیی
کارک تو هم تویی یارک تو هم تویی Aهر کی ز خود دور شد نیست بجز فانیی