دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3008 خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی Aدل به دلم نه که تو گمشده را یافتی

هم تو سلام علیک هم تو علیک السلام Aطبل خدایی بزن کاین ز خدا یافتی
خواجه تو چونی بگو در بر آن ماه روAآنک ز جا برترست خواجه کجا یافتی
ساقی رطل ثقیل از قدح سلسبیل Aحسرت رضوان شدی چونک رضا یافتی
ای رخ چون زر شده گنج گهر برزدی Aوی تن عریان کنون باز قبا یافتی
ای دل گریان کنون بر همه عالم بخندAیار منی بعد از این یار مرا یافتی
خواجه تویی خویش من پیش من آ پیش من Aتا که بگویم تو را من که که را یافتی
کوس و دهل می زنند بر فلک از بهر توAرو که توی بر صواب ملک خطا یافتی
بر لب تو لب نهاد زان شکرین لب شدی Aخشک لبان را ببین چونک سقا یافتی
خواجه بجه از جهان قفل بنه بر دهان -پنجه گشا چون کلید قفل گشا یافتی

3009 آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی Aاه که چه می زیبدش بدخوی و سرکشی

گاه چو مه می رود قاعده شب روی Aمی کند از اختران شیوه لشکرکشی
گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان Aتا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی
ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید راAسخت بگیری کمر خانه خود درکشی
از طرب آن زمان جامه جان برکنی Aوز سر این بیخودی گوش فلک برکشی
هر شکری زین هوس عود کند خویش راAتا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی
آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست Aنیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی
بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری Aخیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی
مست برآیی ز خود دست بخایی ز خودAقاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی
گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست Aتا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی
وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان Aتا تو مرا چون قدح در می احمر کشی

3010 روی من از روی تو دارد صد روشنی Aجان من از جان تو یابد صد ایمنی

آهن هستی من صیقل عشقش چو یافت Aآینه کون شد رفت از او آهنی
مرغ دلم می طپید هیچ سکونی نداشت Aمسکن اصلیش دید یافت در او ساکنی
ندهد بی چشم تو چشم من آینگی Aندهد بی روز تو روزن من روزنی
چشم منش چون بدید گفت که نور منی Aجان منش چون بدید گفت که جان منی
صبر از آن صبر کرد شکر شکر تو دیدAفقر از آن فخر شد کز تو شود او غنی
گاه منم بر درت حلقه در می زنم Aگاه تویی در برم حلقه دل می زنی
باد صبا سوی عشق این دو رسالت ببرAتا شوم از سعی تو پاک ز تردامنی
هست مرا همچو نی وام کمر بستنی Aهست تو را همچو نی وام شکر دادنی
ای دل در ما گریز از من و ما محو شوAزانک بریدی ز ما گر نبری از منی
دانه شیرین به سنگ گفت چو من بشکنم Aمغز نمایم ولیک وای چو تو بشکنی