دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3007 دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی Aاختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره جام حبیبی

جمله جان ها جمله جان ها بسته پر و پا بسته پر و پاAهمچو دل من همچو دل من دلخوش اندر دام حبیبی
دام تو خوشتر دام تو خوشتر از می احمر وز زر اخضرAاز زر پخته از زر پخته نادره تر بد خام حبیبی
نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد ره Aصبح سعادت صبح سعادت درج شده در شام حبیبی
مخزن قارون مخزن قارون اختر گردون ملک همایون Aگر بدهد جان گر بدهد جان او نگزارد وام حبیبی
عام شده ست این عام شده ست این نظم سخن ها لیک تو این بین ای شده قربان ای شده قربان خاص جهان در عام حبیبی

3008 خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی Aدل به دلم نه که تو گمشده را یافتی

هم تو سلام علیک هم تو علیک السلام Aطبل خدایی بزن کاین ز خدا یافتی
خواجه تو چونی بگو در بر آن ماه روAآنک ز جا برترست خواجه کجا یافتی
ساقی رطل ثقیل از قدح سلسبیل Aحسرت رضوان شدی چونک رضا یافتی
ای رخ چون زر شده گنج گهر برزدی Aوی تن عریان کنون باز قبا یافتی
ای دل گریان کنون بر همه عالم بخندAیار منی بعد از این یار مرا یافتی
خواجه تویی خویش من پیش من آ پیش من Aتا که بگویم تو را من که که را یافتی
کوس و دهل می زنند بر فلک از بهر توAرو که توی بر صواب ملک خطا یافتی
بر لب تو لب نهاد زان شکرین لب شدی Aخشک لبان را ببین چونک سقا یافتی
خواجه بجه از جهان قفل بنه بر دهان -پنجه گشا چون کلید قفل گشا یافتی

3009 آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی Aاه که چه می زیبدش بدخوی و سرکشی

گاه چو مه می رود قاعده شب روی Aمی کند از اختران شیوه لشکرکشی
گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان Aتا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی
ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید راAسخت بگیری کمر خانه خود درکشی
از طرب آن زمان جامه جان برکنی Aوز سر این بیخودی گوش فلک برکشی
هر شکری زین هوس عود کند خویش راAتا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی
آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست Aنیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی
بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری Aخیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی
مست برآیی ز خود دست بخایی ز خودAقاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی
گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست Aتا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی
وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان Aتا تو مرا چون قدح در می احمر کشی