دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3006 سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری Aوصف قلندرست و قلندر از او بری

گویی قلندرم من و این دل پذیر نیست Aزیرا که آفریده نباشد قلندری
دام و دم قلندر بی چون بود مقیم Aخالیست از کفایت و معنی داوری
از خود به خود چه جویی چون سر به سر تویی Aچون آب در سبویی کلی ز کل پری
از خود به خود سفر کن در راه عاشقی Aوین قصه مختصر کن ای دوست یک سری
نی بیم و نی امید نه طاعت نه معصیت Aنی بنده نی خدای نه وصف مجاوری
عجزست و قدرتست و خدایی و بندگی Aبیرون ز جمله آمد این ره چو بنگری
راه قلندری ز خدایی برون بودAدر بندگی نیاید و نه در پیمبری
زینهار تا نلافد هر عاشق از گزاف Aکس را نشد مسلم این راه و ره بری

3007 دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی Aاختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره جام حبیبی

جمله جان ها جمله جان ها بسته پر و پا بسته پر و پاAهمچو دل من همچو دل من دلخوش اندر دام حبیبی
دام تو خوشتر دام تو خوشتر از می احمر وز زر اخضرAاز زر پخته از زر پخته نادره تر بد خام حبیبی
نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد ره Aصبح سعادت صبح سعادت درج شده در شام حبیبی
مخزن قارون مخزن قارون اختر گردون ملک همایون Aگر بدهد جان گر بدهد جان او نگزارد وام حبیبی
عام شده ست این عام شده ست این نظم سخن ها لیک تو این بین ای شده قربان ای شده قربان خاص جهان در عام حبیبی

3008 خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی Aدل به دلم نه که تو گمشده را یافتی

هم تو سلام علیک هم تو علیک السلام Aطبل خدایی بزن کاین ز خدا یافتی
خواجه تو چونی بگو در بر آن ماه روAآنک ز جا برترست خواجه کجا یافتی
ساقی رطل ثقیل از قدح سلسبیل Aحسرت رضوان شدی چونک رضا یافتی
ای رخ چون زر شده گنج گهر برزدی Aوی تن عریان کنون باز قبا یافتی
ای دل گریان کنون بر همه عالم بخندAیار منی بعد از این یار مرا یافتی
خواجه تویی خویش من پیش من آ پیش من Aتا که بگویم تو را من که که را یافتی
کوس و دهل می زنند بر فلک از بهر توAرو که توی بر صواب ملک خطا یافتی
بر لب تو لب نهاد زان شکرین لب شدی Aخشک لبان را ببین چونک سقا یافتی
خواجه بجه از جهان قفل بنه بر دهان -پنجه گشا چون کلید قفل گشا یافتی