دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3005 آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جوی Aآرام جان خویش ز جانان خویش جوی

اندر شکر نیابی ذوق نبات غیب Aآن ذوق را هم از لب و دندان خویش جوی
دو چشم را تو ناظر هر بی نظر مکن Aدر ناظری گریز و ازو آن خویش جوی
نقلست از رسول که مردم معادنندAپس نقد خویش را برو از کان خویش جوی
از تخت تن برون رو و بر تخت جان نشین Aاز آسمان گذر کن و کیوان خویش جوی
برقی که بر دلت زد و دل بی قرار شدAآن برق را در اشک چو باران خویش جوی
انبان بوهریره وجود توست و بس Aهر چه مراد توست در انبان خویش جوی
ای بی نشان محض نشان از کی جویمت Aهم تو بجو مرا و به احسان خویش جوی

3006 سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری Aوصف قلندرست و قلندر از او بری

گویی قلندرم من و این دل پذیر نیست Aزیرا که آفریده نباشد قلندری
دام و دم قلندر بی چون بود مقیم Aخالیست از کفایت و معنی داوری
از خود به خود چه جویی چون سر به سر تویی Aچون آب در سبویی کلی ز کل پری
از خود به خود سفر کن در راه عاشقی Aوین قصه مختصر کن ای دوست یک سری
نی بیم و نی امید نه طاعت نه معصیت Aنی بنده نی خدای نه وصف مجاوری
عجزست و قدرتست و خدایی و بندگی Aبیرون ز جمله آمد این ره چو بنگری
راه قلندری ز خدایی برون بودAدر بندگی نیاید و نه در پیمبری
زینهار تا نلافد هر عاشق از گزاف Aکس را نشد مسلم این راه و ره بری

3007 دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی Aاختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره جام حبیبی

جمله جان ها جمله جان ها بسته پر و پا بسته پر و پاAهمچو دل من همچو دل من دلخوش اندر دام حبیبی
دام تو خوشتر دام تو خوشتر از می احمر وز زر اخضرAاز زر پخته از زر پخته نادره تر بد خام حبیبی
نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد ره Aصبح سعادت صبح سعادت درج شده در شام حبیبی
مخزن قارون مخزن قارون اختر گردون ملک همایون Aگر بدهد جان گر بدهد جان او نگزارد وام حبیبی
عام شده ست این عام شده ست این نظم سخن ها لیک تو این بین ای شده قربان ای شده قربان خاص جهان در عام حبیبی