دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3003 ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی Aوز روی خوب خویشت بودی نشانیی

در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی Aخود را به عیش خانه خوبان کشانیی
بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنی Aپنهان بماند زیر تو گنج نهانیی
از روح بی خبر بدیی گر تو جسمیی Aدر جان قرار داشتیی گر تو جانیی
با نیک و بد بساختیی همچو دیگران Aبا این و آنیی تو اگر این و آنیی
یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی Aیک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی
زین جوش در دوار اگر صاف گشتیی Aچون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی
گویی به هر خیال که جان و جهان من Aگر گم شدی خیال تو جان و جهانیی
بس کن که بند عقل شدست این زبان توAور نی چو عقل کلی جمله زبانیی
بس کن که دانش ست که محجوب دانشست Aدانستیی که شاهی کی ترجمانیی

3004 بزم و شراب لعل و خرابات و کافری Aملک قلندرست و قلندر از او بری

گویی قلندرم من و این دلپذیر نیست Aزیرا که آفریده نباشد قلندری
تا کی عطارد از زحل آرد مدبری Aمریخ نیز چند زند زخم خنجری
تا چند نعل ریز کند پیک ماه نیزAتا چند زهره بخش کند جام احمری
تا چند آفتاب به تف مطبخی کندAبازار تنگ دارد بر خلق مشتری
تا چند آب ریزد دولاب آسمان Aتا چند آب نشف کند برج آذری
تا چند شب پناه حریفان بد شودAتا چند روز پرده درد بر مستری
تا چند دی برآرد از باغ ها دمارAتا کی بهار دوزد دیباج اخضری
زین فرقت و غریبی طبعم ملول شدAای مرغ روح وقت نیامد که برپری
وین پر درشکسته پرخون خویش راAسوی جناب مالک و مخدوم خود بری
اندر زمین چه چفسی نی کوه و آهنی Aزیر فلک چه باشی نی ابر و اختری
زان حسن آبدار چو تازه کنی جگرAنی آب خضر جویی نی حوض کوثری
ای آب و روغنی که گرفتار آمدی Aبا آنچ در دلست نگویی چه درخوری

3005 آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جوی Aآرام جان خویش ز جانان خویش جوی

اندر شکر نیابی ذوق نبات غیب Aآن ذوق را هم از لب و دندان خویش جوی
دو چشم را تو ناظر هر بی نظر مکن Aدر ناظری گریز و ازو آن خویش جوی
نقلست از رسول که مردم معادنندAپس نقد خویش را برو از کان خویش جوی
از تخت تن برون رو و بر تخت جان نشین Aاز آسمان گذر کن و کیوان خویش جوی
برقی که بر دلت زد و دل بی قرار شدAآن برق را در اشک چو باران خویش جوی
انبان بوهریره وجود توست و بس Aهر چه مراد توست در انبان خویش جوی
ای بی نشان محض نشان از کی جویمت Aهم تو بجو مرا و به احسان خویش جوی