دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3002 شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته ای Aپرنور کن تو خیمه و خرگه چه شسته ای

آگاه نیستند مگر این فسردگان Aاز آتش تو ای بت آگه چه شسته ای
آتش خوران ره به سر کوی منتظرAبا مردمان زیرک ابله چه شسته ای
دل شیر بیشه ست ولیکن سرش تویی Aدل لشکر حقست و تویی شه چه شسته ای
ای جان تیزگوش تو بشنو هم از درون Aهم ره به توست بر سر هر ره چه شسته ای
هین کز فراخنای دلت تا به عرش رفت Aهیهای وصل و خنده و قهقه چه شسته ای
دی بامداد دامن جانم گرفت دل Aکان جان و دل رسید تو آوه چه شسته ای
دولاب دولتست ز تبریز شمس دین Aدرزن تو دست ها و در این ره چه شسته ای

3003 ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی Aوز روی خوب خویشت بودی نشانیی

در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی Aخود را به عیش خانه خوبان کشانیی
بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنی Aپنهان بماند زیر تو گنج نهانیی
از روح بی خبر بدیی گر تو جسمیی Aدر جان قرار داشتیی گر تو جانیی
با نیک و بد بساختیی همچو دیگران Aبا این و آنیی تو اگر این و آنیی
یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی Aیک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی
زین جوش در دوار اگر صاف گشتیی Aچون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی
گویی به هر خیال که جان و جهان من Aگر گم شدی خیال تو جان و جهانیی
بس کن که بند عقل شدست این زبان توAور نی چو عقل کلی جمله زبانیی
بس کن که دانش ست که محجوب دانشست Aدانستیی که شاهی کی ترجمانیی

3004 بزم و شراب لعل و خرابات و کافری Aملک قلندرست و قلندر از او بری

گویی قلندرم من و این دلپذیر نیست Aزیرا که آفریده نباشد قلندری
تا کی عطارد از زحل آرد مدبری Aمریخ نیز چند زند زخم خنجری
تا چند نعل ریز کند پیک ماه نیزAتا چند زهره بخش کند جام احمری
تا چند آفتاب به تف مطبخی کندAبازار تنگ دارد بر خلق مشتری
تا چند آب ریزد دولاب آسمان Aتا چند آب نشف کند برج آذری
تا چند شب پناه حریفان بد شودAتا چند روز پرده درد بر مستری
تا چند دی برآرد از باغ ها دمارAتا کی بهار دوزد دیباج اخضری
زین فرقت و غریبی طبعم ملول شدAای مرغ روح وقت نیامد که برپری
وین پر درشکسته پرخون خویش راAسوی جناب مالک و مخدوم خود بری
اندر زمین چه چفسی نی کوه و آهنی Aزیر فلک چه باشی نی ابر و اختری
زان حسن آبدار چو تازه کنی جگرAنی آب خضر جویی نی حوض کوثری
ای آب و روغنی که گرفتار آمدی Aبا آنچ در دلست نگویی چه درخوری