دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3001 ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی Aکار او کند که دارد از کار آگهی

ای نای همچو بلبل نالان آن گلی Aگردن مخار کز گل بی خار آگهی
گفتم به نای همدم یاری مدزد رازAگفتا هلاک توست به یک بار آگهی
گفتم خلاص من به هلاک من اندر است Aآتش بنه بسوز بمگذار آگهی
گفتا چگونه رهزن این قافله شوم Aدانم که هست قافله سالار آگهی
گفتم چو یار گم شدگان را نمی نواخت Aاز آگهی همی شد بیزار آگهی
نه چشم گشته ای تو که بی آگهی ز خویش Aما را حجاب دیده و دیدار آگهی
زان همدم لبی که تو را سر بریده اندAای ننگ سر در این ره و ای عار آگهی
از خود تهی شدی و ز اسرار پر شدی Aزیرا ز خودپرست و ز انکار آگهی
چون می چشی ز لعل لب یار ناله چیست Aبگذار تا کند گله ای زار آگهی
نی نی ز بهر خود تو نمی نالی ای کریم Aبگری بر آنک دارد ز اغیار آگهی
گردون اگر بنالد گاو است زیر بارAزین نعل بازگونه غلط کار آگهی

3002 شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته ای Aپرنور کن تو خیمه و خرگه چه شسته ای

آگاه نیستند مگر این فسردگان Aاز آتش تو ای بت آگه چه شسته ای
آتش خوران ره به سر کوی منتظرAبا مردمان زیرک ابله چه شسته ای
دل شیر بیشه ست ولیکن سرش تویی Aدل لشکر حقست و تویی شه چه شسته ای
ای جان تیزگوش تو بشنو هم از درون Aهم ره به توست بر سر هر ره چه شسته ای
هین کز فراخنای دلت تا به عرش رفت Aهیهای وصل و خنده و قهقه چه شسته ای
دی بامداد دامن جانم گرفت دل Aکان جان و دل رسید تو آوه چه شسته ای
دولاب دولتست ز تبریز شمس دین Aدرزن تو دست ها و در این ره چه شسته ای

3003 ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی Aوز روی خوب خویشت بودی نشانیی

در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی Aخود را به عیش خانه خوبان کشانیی
بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنی Aپنهان بماند زیر تو گنج نهانیی
از روح بی خبر بدیی گر تو جسمیی Aدر جان قرار داشتیی گر تو جانیی
با نیک و بد بساختیی همچو دیگران Aبا این و آنیی تو اگر این و آنیی
یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی Aیک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی
زین جوش در دوار اگر صاف گشتیی Aچون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی
گویی به هر خیال که جان و جهان من Aگر گم شدی خیال تو جان و جهانیی
بس کن که بند عقل شدست این زبان توAور نی چو عقل کلی جمله زبانیی
بس کن که دانش ست که محجوب دانشست Aدانستیی که شاهی کی ترجمانیی