دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2998 سوگند خورده ای که از این پس جفا کنی Aسوگند بشکنی و جفا را رها کنی

امروز دامن تو گرفتیم و می کشیم Aتا کی بهانه گیری و تا کی دغا کنی
می خندد آن لبت صنما مژده می دهدAکاندیشه کرده ای که از این پس وفا کنی
بی تو نماز ما چو روا نیست سود چیست Aآنگه روا شود که تو حاجت روا کنی
بی بحر تو چو ماهی بر خاک می طپیم Aماهی همین کند چو ز آبش جدا کنی
ظالم جفا کند ز تو ترساندش اسیرAحق با تو آن کند که تو در حق ما کنی
چون تو کنی جفا ز کی ترساندت کسی Aجز آنک سر نهد به هر آنچ اقتضا کنی
خاموش کم فروش تو در یتیم راAآن کش بها نباشد چونش بها کنی

2999 تا چند از فراق مرا کار بشکنی Aزاریم نشنوی و مرا زار بشکنی

دستم شکست دست فراقت ز کار و بارAدانستمی دگر به چه مقدار بشکنی
هین شیشه باز هجر رسیدی به سنگلاخ Aکاین شیشه ام تنک شد هشدار بشکنی
زین سنگلاخ هجر سوی سبزه زار وصل Aگر زوترک نرانی ناچار بشکنی
خونم فسرده شد به دل اندر چو ناردانگ Aخونش چنین دود چو دل نار بشکنی
باری چو بشکنی دل پرحسرت مراAدر وصل روی دلبر عیار بشکنی
مخدوم شمس دین که شهنشاه بینشی Aکز یک نظر دو صد دل و دلدار بشکنی
تبریز از تو فخر به اینت مسلم است Aصد تاج را به ریشه دستار بشکنی

3000 ساقی بیار باده سغراق ده منی Aاندیشه را رها کن کاری است کردنی

ای نقد جان مگوی که ایام بینناAگردن مخار خواجه که وامی است گردنی
ای آب زندگانی در تشنگان نگرAبر دوست رحم آر به کوری دشمنی
هوشی است بند ما و به پیش تو هوش چیست Aگر برج خیبر است بخواهیش برکنی
اندر مقام هوش همه خوف و زلزله ست Aدر بی هشی است عیش و مقامات ایمنی
در بزم بی هشی همه جان ها مجردندAرقصان چو ذره ها خورشان نور و روشنی
ای آفتاب جان در و دیوار تن بسوزAقانع نمی شویم بدین نور روزنی
این قصه را رها کن ما سخت تشنه ایم Aتو ساقی کریمی و بی صرفه و غنی
هیهای عاشقان همه از بوی گلشنی است Aآگاه نیست کس که چه باغ و چه گلشنی
خشک آر و می نگر ز چپ و راست اشک خون Aای سنگ دل بگوی که تا چند تن زنی
بیهوده چند گویی خاموش کن بس است Aفرمان گفت نیست همان گیر که الکنی
تا شمس حق تبریز آرد گشایشی Aکاین ناطقه نماند در حرف معتنی