دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2997 ای آسمان که بر سر ما چرخ می زنی Aدر عشق آفتاب تو همخرقه منی

والله که عاشقی و بگویم نشان عشق Aبیرون و اندرون همه سرسبز و روشنی
از بحر تر نگردی و ز خاک فارغی Aاز آتشش نسوزی و ز باد ایمنی
ای چرخ آسیا ز چه آب است گردشت Aآخر یکی بگو که چه دولاب آهنی
از گردشی کنار زمین چون ارم کنی Aوز گردشی دگر چه درختان که برکنی
شمعی است آفتاب و تو پروانه ای به فعل Aپروانه وار گرد چنین شمع می تنی
پوشیده ای چو حاج تو احرام نیلگون Aچون حاج گرد کعبه طوافی همی کنی
حق گفت ایمن است هر آن کو به حج رسیدAای چرخ حق گزار ز آفات ایمنی
جمله بهانه هاست که عشق است هر چه هست Aخانه خداست عشق و تو در خانه ساکنی
زین بیش می نگویم و امکان گفت نیست Aوالله چه نکته هاست در این سینه گفتنی

2998 سوگند خورده ای که از این پس جفا کنی Aسوگند بشکنی و جفا را رها کنی

امروز دامن تو گرفتیم و می کشیم Aتا کی بهانه گیری و تا کی دغا کنی
می خندد آن لبت صنما مژده می دهدAکاندیشه کرده ای که از این پس وفا کنی
بی تو نماز ما چو روا نیست سود چیست Aآنگه روا شود که تو حاجت روا کنی
بی بحر تو چو ماهی بر خاک می طپیم Aماهی همین کند چو ز آبش جدا کنی
ظالم جفا کند ز تو ترساندش اسیرAحق با تو آن کند که تو در حق ما کنی
چون تو کنی جفا ز کی ترساندت کسی Aجز آنک سر نهد به هر آنچ اقتضا کنی
خاموش کم فروش تو در یتیم راAآن کش بها نباشد چونش بها کنی

2999 تا چند از فراق مرا کار بشکنی Aزاریم نشنوی و مرا زار بشکنی

دستم شکست دست فراقت ز کار و بارAدانستمی دگر به چه مقدار بشکنی
هین شیشه باز هجر رسیدی به سنگلاخ Aکاین شیشه ام تنک شد هشدار بشکنی
زین سنگلاخ هجر سوی سبزه زار وصل Aگر زوترک نرانی ناچار بشکنی
خونم فسرده شد به دل اندر چو ناردانگ Aخونش چنین دود چو دل نار بشکنی
باری چو بشکنی دل پرحسرت مراAدر وصل روی دلبر عیار بشکنی
مخدوم شمس دین که شهنشاه بینشی Aکز یک نظر دو صد دل و دلدار بشکنی
تبریز از تو فخر به اینت مسلم است Aصد تاج را به ریشه دستار بشکنی