دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2995 اندر میان جمع چه جان است آن یکی Aیک جان نخوانمش که جهان است آن یکی

سوگند می خورم به جمال و کمال اوAکز چشم خویش هم پنهان است آن یکی
بر فرق خاک آب روان کرد عشق اوAدر باغ عشق سرو روان است آن یکی
جمله شکوفه اند اگر میوه است اوAجمله قراضه اند چو کان است آن یکی
دل موج می زند ز صفاتش ولی خموش Aزیرا فزون ز شرح و بیان است آن یکی
روزی که او بزاد زمین و زمان نبود -بالاتر از زمین و زمان است آن یکی
قفلی است بر دهان من از رشک عاشقان Aتا من نگویم این که فلان است آن یکی
هر دم که کنج چشمم بر روی او فتدAگویم که ای خدای چه سان است آن یکی
گر چشم درد نیست تو را چشم باز کن Aزیرا چو آفتاب عیان است آن یکی
پیشش تو سجده می کن تا پادشا شوی Aزیرا که پادشاه نشان است آن یکی
گر صد هزار خلق تو را رهزند که نیست Aاندر گمان مباش که آن است آن یکی
گفتم به شمس مفخر تبریز بنگرش Aگفتا عجب مدار چنان است آن یکی

2996 گر من ز دست بازی هر غم پژولمی Aزیرک نبودمی و خردمند گولمی

گر آفتاب عشق نبودیم چون زحل Aگه در صعود انده و گه در نزولمی
ور بوی مصر عشق قلاوز نیستی Aچون اهل تیه حرص گرفتار غولمی
ور آفتاب جان ها خانه نشین بدی Aدربند فتح باب و خروج و دخولمی
ور گلستان جان نبدی ممتحن نوازAمن چون صبا ز باغ وفا کی رسولمی
عشق ار سماع باره و دف خواه نیستی Aمن همچو نای و چنگ غزل کی شخولمی
ساقیم گر ندادی داروی فربهی Aهمچون لب زجاج و قدح در نحولمی
گر سایه چمن نبدی و فروغ اوAمن چون درخت بخت خسان بی اصولمی
بر خاک من امانت حق گر نتافتی Aمن چون مزاج خاک ظلوم و جهولمی
از گور سوی جنت اگر راه نیستی Aدر گور تن چرا خوش و باعرض و طولمی
ور راه نیستی به یمین از سوی شمال Aکی چون چمن حریف جنوب و شمولمی
گر گلشن کرم نبدی کی شکفتمی Aور لطف و فضل حق نبدی من فضولمی
بس کن ز آفتاب شنو مطلع قصص Aآن مطلع ار نبودی من در افولمی

2997 ای آسمان که بر سر ما چرخ می زنی Aدر عشق آفتاب تو همخرقه منی

والله که عاشقی و بگویم نشان عشق Aبیرون و اندرون همه سرسبز و روشنی
از بحر تر نگردی و ز خاک فارغی Aاز آتشش نسوزی و ز باد ایمنی
ای چرخ آسیا ز چه آب است گردشت Aآخر یکی بگو که چه دولاب آهنی
از گردشی کنار زمین چون ارم کنی Aوز گردشی دگر چه درختان که برکنی
شمعی است آفتاب و تو پروانه ای به فعل Aپروانه وار گرد چنین شمع می تنی
پوشیده ای چو حاج تو احرام نیلگون Aچون حاج گرد کعبه طوافی همی کنی
حق گفت ایمن است هر آن کو به حج رسیدAای چرخ حق گزار ز آفات ایمنی
جمله بهانه هاست که عشق است هر چه هست Aخانه خداست عشق و تو در خانه ساکنی
زین بیش می نگویم و امکان گفت نیست Aوالله چه نکته هاست در این سینه گفتنی