دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2994 ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی Aدم می دهی تو گرم و دم سرد می کشی

خالی است اندرون تو از بند لاجرم Aخالی کننده دل و جان مشوشی
نقشی کنی به صورت معشوق هر کسی Aهر چند امیی تو به معنی منقشی
ای صورت حقایق کل در چه پرده ای Aسر برزن از میانه نی چون شکروشی
نه چشم گشته ای تو و ده گوش گشته جان Aدردم به شش جهت که تو دمساز هر ششی
ای نای سربریده بگو سر بی زبان Aخوش می چشان ز حلق از آن دم که می چشی
آتش فتاد در نی و عالم گرفت دودAزیرا ندای عشق ز نی هست آتشی
بنواز سر لیلی و مجنون ز عشق خویش Aدل را چه لذتی تو و جان را چه مفرشی
بویی است در دم تو ز تبریز لاجرم Aبس دل که می ربایی از حسن و از کشی

2995 اندر میان جمع چه جان است آن یکی Aیک جان نخوانمش که جهان است آن یکی

سوگند می خورم به جمال و کمال اوAکز چشم خویش هم پنهان است آن یکی
بر فرق خاک آب روان کرد عشق اوAدر باغ عشق سرو روان است آن یکی
جمله شکوفه اند اگر میوه است اوAجمله قراضه اند چو کان است آن یکی
دل موج می زند ز صفاتش ولی خموش Aزیرا فزون ز شرح و بیان است آن یکی
روزی که او بزاد زمین و زمان نبود -بالاتر از زمین و زمان است آن یکی
قفلی است بر دهان من از رشک عاشقان Aتا من نگویم این که فلان است آن یکی
هر دم که کنج چشمم بر روی او فتدAگویم که ای خدای چه سان است آن یکی
گر چشم درد نیست تو را چشم باز کن Aزیرا چو آفتاب عیان است آن یکی
پیشش تو سجده می کن تا پادشا شوی Aزیرا که پادشاه نشان است آن یکی
گر صد هزار خلق تو را رهزند که نیست Aاندر گمان مباش که آن است آن یکی
گفتم به شمس مفخر تبریز بنگرش Aگفتا عجب مدار چنان است آن یکی

2996 گر من ز دست بازی هر غم پژولمی Aزیرک نبودمی و خردمند گولمی

گر آفتاب عشق نبودیم چون زحل Aگه در صعود انده و گه در نزولمی
ور بوی مصر عشق قلاوز نیستی Aچون اهل تیه حرص گرفتار غولمی
ور آفتاب جان ها خانه نشین بدی Aدربند فتح باب و خروج و دخولمی
ور گلستان جان نبدی ممتحن نوازAمن چون صبا ز باغ وفا کی رسولمی
عشق ار سماع باره و دف خواه نیستی Aمن همچو نای و چنگ غزل کی شخولمی
ساقیم گر ندادی داروی فربهی Aهمچون لب زجاج و قدح در نحولمی
گر سایه چمن نبدی و فروغ اوAمن چون درخت بخت خسان بی اصولمی
بر خاک من امانت حق گر نتافتی Aمن چون مزاج خاک ظلوم و جهولمی
از گور سوی جنت اگر راه نیستی Aدر گور تن چرا خوش و باعرض و طولمی
ور راه نیستی به یمین از سوی شمال Aکی چون چمن حریف جنوب و شمولمی
گر گلشن کرم نبدی کی شکفتمی Aور لطف و فضل حق نبدی من فضولمی
بس کن ز آفتاب شنو مطلع قصص Aآن مطلع ار نبودی من در افولمی