دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2990 جان خاک آن مهی که خداش است مشتری Aآن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری

چون از خودی برون شد او آدمی نماندAاو راست چشم روشن و گوش پیمبری
تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک Aبسته ست چشم هر دو از آن جان و دلبری
عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این Aچون آن او است خالق عالم به یک سوی
بحری که کمترین شبه را گوهری کندAحاشا از او که لاف برآرد ز گوهری
آن ذره است لایق رقص چنان شعاع Aکو گشت از هزار چو خورشید و مه بری
آن ذره ای که گر قدمش بوسد آفتاب Aخود ننگرد به تابش او جز که سرسری
بنما مها به کوری خورشید تابشی Aتا زین سپس زنخ نزند از منوری
درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین Aتا هر دو کون پر شود از نور داوری

2991 ای عشق پرده در که تو در زیر چادری Aدر حسن حوریی تو و در مهر مادری

در حلقه اندرآ و ببین جمله جان هاAدر گوش حلقه کرده به قانون چاکری
در آینه نظر کن و در چشم خود نگرAصد جان گره گره شده از وی به ساحری
در هر گره نگه کن وضع خدای بین Aدر هم ببسته موسی و فرعون و سامری
از زیر دامنت تو برون آر شمع راAتا نقش حق بخندد بر نقش آزری
تا دست و پا نهاد دو زلف تو کفر راAهر دم بمیرد ایمان در پای کافری
چون مر تو را نیابد در جان و جا دلم Aگشتم هزار بار من از جان و جا بری
خشک و تر دو چشم و لب من روان شده Aدر قلزمی که خشک نیابند و نی تری
دی لطف ها بکرد خیال تو گفتمش Aکای باوفا و عهد ز من باوفاتری
دانم ز شمس دین است تو را این همه وفاAتبریز این سلام بر جان ما بری

2992 ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری Aگه لوح دل بخواندم و گه نقش کافری

گه در زمین خدمت چون خاک ره شدم Aبر چرخ روح گاه دویدم باختری
گم گشته از خود و دل و دلبر هزار بارAگه سر دل بجسته و گه سر دلبری
بر کوه طور طالب ارنی کلیم وارAوز خلق دررمیده به عالم چو سامری
در وادیی رسیدم کان جا نبرد بوی Aنی معجز و کرامت و نی مکر و ساحری
وادی ز بوی دوست مرا رهبری شده Aکان بو نه مشک دارد نی زلف عنبری
آن جا نتان دویدن ای دوست بر قدم Aپر نیز می بسوزد گر ز آنک می پری
کز گرم و سرد و خشک و تر است این نهاد حس Aوین چار مرغ هست از این باغ عنصری
آن جا بپر دوست که روید ز بوی دوست Aپری و گر نه زرد درافتی به شش دری
ای کامل کمال کز این سو تو کاملی Aزان سو که سوی نیست حذر کن که قاصری
آن مرغ خاکیی که به خشکی کمال داشت Aدر بحر عاجز آمد و رسوا شد ازتری
با آنک بر و بحر یکی جنس و یک فنندAهر یک به حس درآید چونشان درآوری
صد بر و بحر و چرخ و فلک در فضای غیب Aدر پا فتاده باشد چون نقش سرسری
زین بر و بحر آن رسد آن سو که او ز عشق Aگردد هزار بار از این هر دو او بری
حقا به ذات پاک خداوند هر کی هست Aاز تیغ غیب سر نبرد گر برد سری
در آتش خلیل کجا آید آن خسی Aکو خشک شد ز عشق دلارام آزری
جان خلیل عشق به شادی و خرمی Aدر آتش آ چو زر که ز هر غش طاهری
گر محو می نمایی در دودمان حس Aدر عشق آتشین دلارام ظاهری
این عشق همچو آتش بر جمله قاهر است Aتو بس عجایبی که بر آتش تو قادری
هر چند کوشد آتش تا تو سیه شوی Aبر رغم او لطیف و شریفی و احمری
دانم که پرتو نظری داری از شهی Aچشم و چراغ غیب به شاهی و سروری
بر خار خشک گر نظری افکند ز لطف Aپیدا شود ز خار دو صد گونه عبهری
نی خود اگر به محو و عدم غمزه ای کندAظاهر شود ز نیست دل و دیده پروری
در لطف و در نوازش آن شه نگاه کن Aای تیغ هجر چند زنی زخم خنجری
نی نی خود از نوازش او تند شد فراق Aکز یک نهاله آمد این لطف و قاهری
گر خوگری به لطف نباشد دل مراAاو کی فراق داند در دور دایری
حنجر غذا خورد ز غذا رست حنجرش Aپس او غذا دهد به غذا رسم حنجری
این جمله من بگفتم و القاب شمس دین Aاز رشک کرده در غم تبریز ساتری
آن است اصل و قصد و غرض زین همه حدیث Aلیکن مزاد نیست که من رام یشتری