دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2988 هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتی Aبر گرد حوض گردی و در حوض درفتی

اسپت بیاورند که چالاک فارسی Aشربت بیاورند که مخمور شربتی
بی خواب و بی قراری شب های تا به روزAخواب تو بخت بست که بسته سعادتی
از پای درفتادی و از دست رفته ای Aبی دست و پای باش چه دربند آلتی
بی دست و پا چو گوی به میدان حق بپوی Aمیدان از آن توست به چوگان تو بابتی
ای رو به قبله من و الحمدخوان من Aمی خوانمت به خویش که تو پنج آیتی
ای عقل جان بباز چرا جان به شیشه ای Aوی جان بیار باده چرا بی مروتی
رو کان مشک باش که بس پاک نافه ای Aرو جمله سود باش که فرخ تجارتی
بر مغز من برآی که چون می مفرحی Aدر چشم من درآی که نور بصارتی
در مغزها نگنجی بس بی کرانه ای Aدر جسم ها نگنجی ز ایشان زیادتی
ای دف زخم خواره چه مظلوم و صابری Aوی نای رازگوی چه صاحب کرامتی
خامش مساز بیت که مهمان بیت توAدر بیت ها نگنجد چه در عمارتی
چون غنچه لب ببند و چو گل بی دو لب بخندAتا هیچ کس نداند کاندر چه نعمتی
ای شاه شاد مفخر تبریز شمس دین Aتبلیغ راز کن که تو اهل سفارتی

2989 رویش ندیده پس مکنیدم ملامتی Aنادیده حکم کردن باشد غرامتی

پروانه چون نسوزد چون شمع او بودAچون خم نیاورم ز چنان سروقامتی
آن مه اگر برآید در روز رستخیزAبرخیزد از میان قیامت قیامتی
زان رو که زهره نیست فلک را که دم زندAدر خود همی بسوزد دارد علامتی
گر حسن حسن او است کجا عافیت کجاAبا غمزه های آتش او کو سلامتی
هر دم دلم به عشق وی اندر حریصترAهر دم ز عشق او دل من با س آمتی
یا هجر لم تقل لی بالله ربناAهذا الصدود منک علینا الی متی
می ترسم از فراق دراز تو سنگ دل Aتا نشکند سبوی امیدم ز آفتی
ای آنک جبرئیل ز تو راه گم کندAبا صبر تو ندارد این چرخ طاقتی
دل را ببرد عشق که تا سود دل کندAحاشا که او کند طمعی یا تجارتی
عشق آن توانگری است که از بس توانگری Aداردهمی ز ریش فراغت فراغتی
از من مپرس این و ز عقل کمال پرس Aکو راست در عیار گهرها مهارتی
او نیز خود چه گوید لیکن به قدر خویش Aکو در قدم بود حدثی نوطهارتی
عقل از امید وصل چو مجنون روان شودAدر عشق می رود به امید زیارتی
ور ز آنک درنیابد در ره کمال عشق Aاز پرتو شرارش یابد حرارتی
بادا ز نور عشق من و عقل کل راAزان شکر شگرف شفای مرارتی
تا طعم آن حلاوت بر عاشقان زندAوز عاشقان برآید مستانه حالتی
تبریز شمس دین که بصیرت از او بودAچون بر دلم رسید سپاهش به غارتی

2990 جان خاک آن مهی که خداش است مشتری Aآن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری

چون از خودی برون شد او آدمی نماندAاو راست چشم روشن و گوش پیمبری
تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک Aبسته ست چشم هر دو از آن جان و دلبری
عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این Aچون آن او است خالق عالم به یک سوی
بحری که کمترین شبه را گوهری کندAحاشا از او که لاف برآرد ز گوهری
آن ذره است لایق رقص چنان شعاع Aکو گشت از هزار چو خورشید و مه بری
آن ذره ای که گر قدمش بوسد آفتاب Aخود ننگرد به تابش او جز که سرسری
بنما مها به کوری خورشید تابشی Aتا زین سپس زنخ نزند از منوری
درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین Aتا هر دو کون پر شود از نور داوری