دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2987 ای جان و ای دو دیده بینا چگونه ای Aوی رشک ماه و گنبد مینا چگونه ای

ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست Aما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای
آن جا که با تو نیست چو سوراخ کژدم است Aو آن جا که جز تو نیست تو آن جا چگونه ای
ای جان تو در گزینش جان ها چه می کنی Aوی گوهری فزوده ز دریا چگونه ای
ای مرغ عرش آمده در دام آب و گل Aدر خون و خلط و بلغم و صفرا چگونه ای
زان گلشن لطیف به گلخن فتاده ای Aبا اهل گولخن به مواسا چگونه ای
ای کوه قاف صبر و سکینه چه صابری Aوی عزلتی گرفته چو عنقا چگونه ای
عالم به توست قایم تو در چه عالمی Aتن ها به توست زنده تو تنها چگونه ای
ای آفتاب از تو خجل در چه مشرقی Aوی زهر ناب با تو چو حلوا چگونه ای
زیر و زبر شدیمت بی زیر و بی زبرAای درفکنده فتنه و غوغا چگونه ای
گر غایبی ز دل تو در این دل چه می کنی Aور در دلی ز دوده سودا چگونه ای
ای شاه شمس مفخر تبریز بی نظیرAدر قاب قوس قرب و در ادنی چگونه ای

2988 هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتی Aبر گرد حوض گردی و در حوض درفتی

اسپت بیاورند که چالاک فارسی Aشربت بیاورند که مخمور شربتی
بی خواب و بی قراری شب های تا به روزAخواب تو بخت بست که بسته سعادتی
از پای درفتادی و از دست رفته ای Aبی دست و پای باش چه دربند آلتی
بی دست و پا چو گوی به میدان حق بپوی Aمیدان از آن توست به چوگان تو بابتی
ای رو به قبله من و الحمدخوان من Aمی خوانمت به خویش که تو پنج آیتی
ای عقل جان بباز چرا جان به شیشه ای Aوی جان بیار باده چرا بی مروتی
رو کان مشک باش که بس پاک نافه ای Aرو جمله سود باش که فرخ تجارتی
بر مغز من برآی که چون می مفرحی Aدر چشم من درآی که نور بصارتی
در مغزها نگنجی بس بی کرانه ای Aدر جسم ها نگنجی ز ایشان زیادتی
ای دف زخم خواره چه مظلوم و صابری Aوی نای رازگوی چه صاحب کرامتی
خامش مساز بیت که مهمان بیت توAدر بیت ها نگنجد چه در عمارتی
چون غنچه لب ببند و چو گل بی دو لب بخندAتا هیچ کس نداند کاندر چه نعمتی
ای شاه شاد مفخر تبریز شمس دین Aتبلیغ راز کن که تو اهل سفارتی

2989 رویش ندیده پس مکنیدم ملامتی Aنادیده حکم کردن باشد غرامتی

پروانه چون نسوزد چون شمع او بودAچون خم نیاورم ز چنان سروقامتی
آن مه اگر برآید در روز رستخیزAبرخیزد از میان قیامت قیامتی
زان رو که زهره نیست فلک را که دم زندAدر خود همی بسوزد دارد علامتی
گر حسن حسن او است کجا عافیت کجاAبا غمزه های آتش او کو سلامتی
هر دم دلم به عشق وی اندر حریصترAهر دم ز عشق او دل من با س آمتی
یا هجر لم تقل لی بالله ربناAهذا الصدود منک علینا الی متی
می ترسم از فراق دراز تو سنگ دل Aتا نشکند سبوی امیدم ز آفتی
ای آنک جبرئیل ز تو راه گم کندAبا صبر تو ندارد این چرخ طاقتی
دل را ببرد عشق که تا سود دل کندAحاشا که او کند طمعی یا تجارتی
عشق آن توانگری است که از بس توانگری Aداردهمی ز ریش فراغت فراغتی
از من مپرس این و ز عقل کمال پرس Aکو راست در عیار گهرها مهارتی
او نیز خود چه گوید لیکن به قدر خویش Aکو در قدم بود حدثی نوطهارتی
عقل از امید وصل چو مجنون روان شودAدر عشق می رود به امید زیارتی
ور ز آنک درنیابد در ره کمال عشق Aاز پرتو شرارش یابد حرارتی
بادا ز نور عشق من و عقل کل راAزان شکر شگرف شفای مرارتی
تا طعم آن حلاوت بر عاشقان زندAوز عاشقان برآید مستانه حالتی
تبریز شمس دین که بصیرت از او بودAچون بر دلم رسید سپاهش به غارتی