دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2986 ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای Aیک یک بگو تو راز چو از عین خانه ای

از بیم آتش تو زبان را ببسته ایم Aتا خود چه آتشی تو و یا چه زبانه ای
هر دم خرابیی است ز تو شهر عقل راAباد چراغ عقلی و باده مغانه ای
یا دوست دوستی تو و یا نیک دشمنی Aیا در میان هر دو تو شکل میانه ای
گویند عاقلان دم عاشق فسانه ای است Aشب روز کن چرایی اگر تو فسانه ای
ای آنک خوبی تو نشانید فتنه هاAعشق تو است فتنه و تو خود نشانه ای
ای شاه شاه و مفخر تبریز شمس دین Aنور زمینیان و جمال زمانه ای

2987 ای جان و ای دو دیده بینا چگونه ای Aوی رشک ماه و گنبد مینا چگونه ای

ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست Aما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای
آن جا که با تو نیست چو سوراخ کژدم است Aو آن جا که جز تو نیست تو آن جا چگونه ای
ای جان تو در گزینش جان ها چه می کنی Aوی گوهری فزوده ز دریا چگونه ای
ای مرغ عرش آمده در دام آب و گل Aدر خون و خلط و بلغم و صفرا چگونه ای
زان گلشن لطیف به گلخن فتاده ای Aبا اهل گولخن به مواسا چگونه ای
ای کوه قاف صبر و سکینه چه صابری Aوی عزلتی گرفته چو عنقا چگونه ای
عالم به توست قایم تو در چه عالمی Aتن ها به توست زنده تو تنها چگونه ای
ای آفتاب از تو خجل در چه مشرقی Aوی زهر ناب با تو چو حلوا چگونه ای
زیر و زبر شدیمت بی زیر و بی زبرAای درفکنده فتنه و غوغا چگونه ای
گر غایبی ز دل تو در این دل چه می کنی Aور در دلی ز دوده سودا چگونه ای
ای شاه شمس مفخر تبریز بی نظیرAدر قاب قوس قرب و در ادنی چگونه ای

2988 هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتی Aبر گرد حوض گردی و در حوض درفتی

اسپت بیاورند که چالاک فارسی Aشربت بیاورند که مخمور شربتی
بی خواب و بی قراری شب های تا به روزAخواب تو بخت بست که بسته سعادتی
از پای درفتادی و از دست رفته ای Aبی دست و پای باش چه دربند آلتی
بی دست و پا چو گوی به میدان حق بپوی Aمیدان از آن توست به چوگان تو بابتی
ای رو به قبله من و الحمدخوان من Aمی خوانمت به خویش که تو پنج آیتی
ای عقل جان بباز چرا جان به شیشه ای Aوی جان بیار باده چرا بی مروتی
رو کان مشک باش که بس پاک نافه ای Aرو جمله سود باش که فرخ تجارتی
بر مغز من برآی که چون می مفرحی Aدر چشم من درآی که نور بصارتی
در مغزها نگنجی بس بی کرانه ای Aدر جسم ها نگنجی ز ایشان زیادتی
ای دف زخم خواره چه مظلوم و صابری Aوی نای رازگوی چه صاحب کرامتی
خامش مساز بیت که مهمان بیت توAدر بیت ها نگنجد چه در عمارتی
چون غنچه لب ببند و چو گل بی دو لب بخندAتا هیچ کس نداند کاندر چه نعمتی
ای شاه شاد مفخر تبریز شمس دین Aتبلیغ راز کن که تو اهل سفارتی