دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2985 مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای Aخوبی و آتشی و بلایی بدیده ای

چشمی که مستتر کند از صد هزار می Aچشمی لطیفتر ز صبایی بدیده ای
دولت شفاست مر همه را وز هوای اوAدولت پیش دوان که شفایی بدیده ای
سایه هماست فتنه شاهان و این هماAجویای شاه تا که همایی بدیده ای
ای چرخ راست گو که در این گردش آن چنان Aخورشیدرو و ماه لقایی بدیده ای
ای دل فنا شدی تو در این عشق یا مگرAدر عین این فنا تو بقایی بدیده ای
هر گریه خنده جوید و امروز خنده هاAبا چشم لابه گر که بکایی بدیده ای
جان را وباست هجر تو سوزان آن لطف Aمهلکتر از فراق وبایی بدیده ای
تو خاک آن جفا شده ای وین گزاف نیست Aدر زیر این جفا تو وفایی بدیده ای
شاهی شنیده ای چو خداوند شمس دین Aتبریز مثل شاه تو جایی بدیده ای

2986 ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای Aیک یک بگو تو راز چو از عین خانه ای

از بیم آتش تو زبان را ببسته ایم Aتا خود چه آتشی تو و یا چه زبانه ای
هر دم خرابیی است ز تو شهر عقل راAباد چراغ عقلی و باده مغانه ای
یا دوست دوستی تو و یا نیک دشمنی Aیا در میان هر دو تو شکل میانه ای
گویند عاقلان دم عاشق فسانه ای است Aشب روز کن چرایی اگر تو فسانه ای
ای آنک خوبی تو نشانید فتنه هاAعشق تو است فتنه و تو خود نشانه ای
ای شاه شاه و مفخر تبریز شمس دین Aنور زمینیان و جمال زمانه ای

2987 ای جان و ای دو دیده بینا چگونه ای Aوی رشک ماه و گنبد مینا چگونه ای

ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست Aما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای
آن جا که با تو نیست چو سوراخ کژدم است Aو آن جا که جز تو نیست تو آن جا چگونه ای
ای جان تو در گزینش جان ها چه می کنی Aوی گوهری فزوده ز دریا چگونه ای
ای مرغ عرش آمده در دام آب و گل Aدر خون و خلط و بلغم و صفرا چگونه ای
زان گلشن لطیف به گلخن فتاده ای Aبا اهل گولخن به مواسا چگونه ای
ای کوه قاف صبر و سکینه چه صابری Aوی عزلتی گرفته چو عنقا چگونه ای
عالم به توست قایم تو در چه عالمی Aتن ها به توست زنده تو تنها چگونه ای
ای آفتاب از تو خجل در چه مشرقی Aوی زهر ناب با تو چو حلوا چگونه ای
زیر و زبر شدیمت بی زیر و بی زبرAای درفکنده فتنه و غوغا چگونه ای
گر غایبی ز دل تو در این دل چه می کنی Aور در دلی ز دوده سودا چگونه ای
ای شاه شمس مفخر تبریز بی نظیرAدر قاب قوس قرب و در ادنی چگونه ای