دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2983 ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای Aوی مطربی که آن غزل تر گرفته ای

ای زهره ای که آتش در آسمان زدی Aمریخ را بگو که چه خنجر گرفته ای
از جان و از جهان دل عاشق ربوده ای Aالحق شکار نازک و لاغر گرفته ای
ای هجر تو ز روز قیامت درازترAاین چه قیامتی است که از سر گرفته ای
ای آسمان چو دور ندیمانش دیده ای Aدر دور خویش شکل مدور گرفته ای
پیلان شیردل چو کفت را مسخرندAاین چند پشه را چه مسخر گرفته ای
هان ای فقیر روز فقیری گله مکن Aزیرا که صد چو ملکت سنجر گرفته ای
ای روی خویش دیده تو در روی خوب یارAآیینه ای عظیم منور گرفته ای
ای دل طپان چرایی چون برگ هر دمی Aچون دامن بهار معنبر گرفته ای
ای چشم گریه چیست به هر ساعتی تو راAچون کحل از مسیح پیمبر گرفته ای
هجده هزار عالم اگر ملک تو شودAبی روی دوست چیز محقر گرفته ای
داری تکی که بگذری از خنگ آسمان Aکاهل چرا شدی صفت خر گرفته ای
خامش کن و زبان دگر گو و رسم نوAاین رسم کهنه را چه مکرر گرفته ای

2984 ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ای Aبر روی دام شعر دخانی نهاده ای

چندین هزار مرغ بدین فن بکشته ای Aپرهای کشته بهر نشانی نهاده ای
مرغان پاسبان تو هیهای می زنندAدرهای هویشان چه معانی نهاده ای
مرغان تشنه را به خرابات قرب خویش Aخم ها و باده های معانی نهاده ای
آن خنب را که ساقی و مستیش بود نبردAاز بهر شب روی که تو دانی نهاده ای
در صبر و توبه عصمت اسپر سرشته ای Aو اندر جفا و خشم سنانی نهاده ای
بی زحمت سنان و سپر بهر مخلصان Aملکی درون سبع مثانی نهاده ای
زیر سواد چشم روان کرده موج نورAو اندر جهان پیر جوانی نهاده ای
در سینه کز مخیله تصویر می رودAبی کلک و بی بنان تو بنانی نهاده ای
چندین حجاب لحم و عصب بر فراز دل Aدل را نفوذ و سیر عیانی نهاده ای
غمزه عجبتر است که چون تیر می پردAیا ابروی که بهر کمانی نهاده ای
اخلاق مختلف چو شرابات تلخ و نوش Aدر جسم های همچو اوانی نهاده ای
وین شربت نهان مترشح شد از زبان Aسرجوش نطق را به لسانی نهاده ای
هر عین و هر عرض چو دهان بسته غنچه ای است Aکان را حجاب مهد غوانی نهاده ای
روزی که بشکفانی و آن پرده برکشی Aای جان جان جان که تو جانی نهاده ای
دل های بی قرار ببیند که در فراق Aاز بهر چه نیاز و کشانی نهاده ای
خاموش تا بگوید آن جان گفته هاAاین چه دراز شعبده خوانی نهاده ای

2985 مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای Aخوبی و آتشی و بلایی بدیده ای

چشمی که مستتر کند از صد هزار می Aچشمی لطیفتر ز صبایی بدیده ای
دولت شفاست مر همه را وز هوای اوAدولت پیش دوان که شفایی بدیده ای
سایه هماست فتنه شاهان و این هماAجویای شاه تا که همایی بدیده ای
ای چرخ راست گو که در این گردش آن چنان Aخورشیدرو و ماه لقایی بدیده ای
ای دل فنا شدی تو در این عشق یا مگرAدر عین این فنا تو بقایی بدیده ای
هر گریه خنده جوید و امروز خنده هاAبا چشم لابه گر که بکایی بدیده ای
جان را وباست هجر تو سوزان آن لطف Aمهلکتر از فراق وبایی بدیده ای
تو خاک آن جفا شده ای وین گزاف نیست Aدر زیر این جفا تو وفایی بدیده ای
شاهی شنیده ای چو خداوند شمس دین Aتبریز مثل شاه تو جایی بدیده ای