دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2981 ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی Aوی پاکشیده از ره کو شرط همرهی

مغز جهان تویی تو و باقی همه حشیش Aکی یابد آدمی ز حشیشات فربهی
هر شهر کو خراب شد و زیر او زبرAزان شد که دور ماند ز سایه شهنشهی
چون رفت آفتاب چه ماند شب سیاه Aاز سر چو رفت عقل چه ماند جز ابلهی
ای عقل فتنه ای همه از رفتن تو بودAوآنگه گناه بر تن بی عقل می نهی
آن جا که پشت آری گمراهی است و جنگ Aو آن جا که رو نمایی مستی و والهی
هجده هزار عالم دو قسم بیش نیست Aنیمش جماد مرده و نیمیش آگهی
دریای آگهی که خردها همه از او است Aآن است منتهای خردهای منتهی
ای جان آشنا که در آن بحر می روی Aوی آنک همچو تیر از این چرخ می جهی
از خرگه تن تو جهانی منور است Aتا تو چگونه باشی ای روح خرگهی
ای روح از شراب تو مست ابد شده Aوی خاک در کف تو شد زر ده دهی
وصف تو بی مثال نیاید به فهم عام Aوافزاید از مثال خیال مشبهی
از شوق عاشقی اگرت صورتی نهدAآلایشی نیابد بحر منزهی
گر نسبتی کنند به نعل آن هلال راAزان ژاژ شاعران نفتد ماه از مهی
دریا به پیش موسی کی ماند سد راه Aو اندر پناه عیسی کی ماند اکمهی
او خواجه همه ست گرش نیست یک غلام Aآن سرو او سهی است گرش نشمری سهی
تو موسیی ولیک شبانی دری هنوزAتو یوسفی ولیک هنوز اندر این چهی
زان مزد کار می نرسد مر تو را که هیچ Aپیوسته نیستی تو در این کار گه گهی
خامش که بی طعام حق و بی شراب غیب Aاین حرف و نقش هست دو سه کاسه تهی

2982 ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای Aوی مطربی که آن غزل تر گرفته ای

ای دلبری که ساقی و مطرب فنا شدندAتا تو نقاب از رخ عبهر گرفته ای
ای میر مجلسی که تو را عشق نام گشت Aاین چه قیامت است که از سر گرفته ای
ای خم خسروان که تو داروی هر غمی Aرنجور نیستی تو چرا سر گرفته ای
جانی است بس لطیف و جهانی است بس ظریف Aوین هر دو پرده را ز میان برگرفته ای
از جان و از جهان دل عاشق ربوده ای Aالحق شکار نازک و لاغر گرفته ای
ای آنک تو شکار چنین دام گشته ای Aملک هزار خسرو و سنجر گرفته ای
در عین کفر جوهر ایمان ربوده ای Aدر دوزخی و جنت و کوثر گرفته ای
ای عارفی که از سر معروف واقفی Aوی ساده ای که رنگ قلندر گرفته ای
در بحر قلزمی و تو را بحر تا به کعب Aدر آتشی و خوی سمندر گرفته ای
ای گل که جامه ها بدریدی ز عاشقی Aتا خانه ای میانه شکر گرفته ای
ای باد از تکبر پرهیز کن ز مشک Aچون بوی آن دو زلف معنبر گرفته ای
ای غمزه هات مست چو ساقی تویی بده Aیک دم خمش مباد چو ساغر گرفته ای
بهر نثار مفخر تبریز شمس دین Aای روی زرد سکه زرگر گرفته ای

2983 ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای Aوی مطربی که آن غزل تر گرفته ای

ای زهره ای که آتش در آسمان زدی Aمریخ را بگو که چه خنجر گرفته ای
از جان و از جهان دل عاشق ربوده ای Aالحق شکار نازک و لاغر گرفته ای
ای هجر تو ز روز قیامت درازترAاین چه قیامتی است که از سر گرفته ای
ای آسمان چو دور ندیمانش دیده ای Aدر دور خویش شکل مدور گرفته ای
پیلان شیردل چو کفت را مسخرندAاین چند پشه را چه مسخر گرفته ای
هان ای فقیر روز فقیری گله مکن Aزیرا که صد چو ملکت سنجر گرفته ای
ای روی خویش دیده تو در روی خوب یارAآیینه ای عظیم منور گرفته ای
ای دل طپان چرایی چون برگ هر دمی Aچون دامن بهار معنبر گرفته ای
ای چشم گریه چیست به هر ساعتی تو راAچون کحل از مسیح پیمبر گرفته ای
هجده هزار عالم اگر ملک تو شودAبی روی دوست چیز محقر گرفته ای
داری تکی که بگذری از خنگ آسمان Aکاهل چرا شدی صفت خر گرفته ای
خامش کن و زبان دگر گو و رسم نوAاین رسم کهنه را چه مکرر گرفته ای