دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2979 هر روز بامداد طلبکار ما تویی Aما خوابناک و دولت بیدار ما تویی

هر روز زان برآری ما را ز کسب و کارAزیرا دکان و مکسبه و کار ما تویی
دکان چرا رویم که کان و دکان تویی Aبازار چون رویم که بازار ما تویی
زان دلخوشیم و شاد که جان بخش ما تویی Aزان سرخوشیم و مست که دستار ما تویی
ما خمره کی نهیم پر از سیم چون بخیل Aما خمره بشکنیم چو خمار ما تویی
طوطی غذا شدیم که تو کان شکری Aبلبل نوا شدیم که گلزار ما تویی
زان همچو گلشنیم که داری تو صد بهارAزان سینه روشنیم که دلدار ما تویی
در بحر تو ز کشتی بی دست و پاتریم Aآواز و رقص و جنبش و رفتار ما تویی
هر چاره گر که هست نه سرمایه دار توست Aاز جمله چاره باشد ناچار ما تویی
دل را هر آنچ بود از آن ها دلش گرفت Aتا گفته ای به دل که گرفتار ما تویی
گه گه گمان بریم که این جمله فعل ماست Aاین هم ز توست مایه پندار ما تویی
چیزی نمی کشیم که ما را تو می کشی Aچیزی نمی خریم خریدار ما تویی
از گفت توبه کردم ای شه گواه باش Aبی گفت و ناله عالم اسرار ما تویی
ای شمس حق مفخر تبریز شمس دین Aخود آفتاب گنبد دوار ما تویی

2980 آن لحظه ک آفتاب و چراغ جهان شوی Aاندر جهان مرده درآیی و جان شوی

اندر دو چشم کور درآیی نظر دهی Aو اندر دهان گنگ درآیی زبان شوی
در دیو زشت درروی و یوسفش کنی Aو اندر نهاد گرگ درآیی شبان شوی
هر روز سر برآری از چارطاق نوAچون رو بدان کنند از آن جا نهان شوی
گاهی چو بوی گل مدد مغزها شوی Aگاهی انیس دیده شوی گلستان شوی
فرزین کژروی و رخ راست رو شهاAدر لعب کس نداند تا خود چه سان شوی
رو رو ورق بگردان ای عشق بی نشان Aبر یک ورق قرار نمایی نشان شوی
در عدل دوست محو شو ای دل به وقت غم Aهم محو لطف او شو چون شادمان شوی
آبی که محو کل شد او نیز کل شودAهم تو صفات پاک شوی گر چنان شوی
آن بانگ چنگ را چو هوا هر طرف بری Aو آن سوز قهر را تو گوا چون دخان شوی
ای عشق این همه بشوی و تو پاک از این Aبی صورتی چو خشم اگر چه سنان شوی
این دم خموش کرده ای و من خمش کنم Aآنگه بیان کنم که تو نطق و بیان شوی

2981 ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی Aوی پاکشیده از ره کو شرط همرهی

مغز جهان تویی تو و باقی همه حشیش Aکی یابد آدمی ز حشیشات فربهی
هر شهر کو خراب شد و زیر او زبرAزان شد که دور ماند ز سایه شهنشهی
چون رفت آفتاب چه ماند شب سیاه Aاز سر چو رفت عقل چه ماند جز ابلهی
ای عقل فتنه ای همه از رفتن تو بودAوآنگه گناه بر تن بی عقل می نهی
آن جا که پشت آری گمراهی است و جنگ Aو آن جا که رو نمایی مستی و والهی
هجده هزار عالم دو قسم بیش نیست Aنیمش جماد مرده و نیمیش آگهی
دریای آگهی که خردها همه از او است Aآن است منتهای خردهای منتهی
ای جان آشنا که در آن بحر می روی Aوی آنک همچو تیر از این چرخ می جهی
از خرگه تن تو جهانی منور است Aتا تو چگونه باشی ای روح خرگهی
ای روح از شراب تو مست ابد شده Aوی خاک در کف تو شد زر ده دهی
وصف تو بی مثال نیاید به فهم عام Aوافزاید از مثال خیال مشبهی
از شوق عاشقی اگرت صورتی نهدAآلایشی نیابد بحر منزهی
گر نسبتی کنند به نعل آن هلال راAزان ژاژ شاعران نفتد ماه از مهی
دریا به پیش موسی کی ماند سد راه Aو اندر پناه عیسی کی ماند اکمهی
او خواجه همه ست گرش نیست یک غلام Aآن سرو او سهی است گرش نشمری سهی
تو موسیی ولیک شبانی دری هنوزAتو یوسفی ولیک هنوز اندر این چهی
زان مزد کار می نرسد مر تو را که هیچ Aپیوسته نیستی تو در این کار گه گهی
خامش که بی طعام حق و بی شراب غیب Aاین حرف و نقش هست دو سه کاسه تهی