دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2976 شد جادوی حرام و حق از جادوی بری Aبر تو حرام نیست که محبوب ساحری

می بند و می گشا که همین است جادوی Aمی بخش و می ربا که همین است داوری
دریا بدیده ایم که در وی گهر بودAدریا درون گوهر کی کرد باوری
سحر حلال آمد بگشاد پر و بال Aافسانه گشت بابل و دستان سامری
همیان زر نهاده و معیوب می خردAای عاشقان کی دید که شد ماه مشتری
امروز می گزید ز بازار اسپ اوAاسپان پشت ریش و یدک های لاغری
گفتم که اسب مرده چنین راه کی بردAگفتا که راه ما نتوان شد به لمتری
کشتی شکسته باید در آبگیر خضرAکشتی چو نشکنی تو نه کشتی که لنگری
دنیا چو قنطره ست گذر کن چو پا شکست Aبا پای ناشکسته از این پول نگذری
زیرا رجوع ضد قدوم است و عکس او است Aفرمان ارجعی را منیوش سرسری

2977 هر روز بامداد درآید یکی پری Aبیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری

گر عاشقی نیابی مانند من بتی Aور تاجری کجاست چو من گرم مشتری
ور عارفی حقیقت معروف جان منم Aور کاهلی چنان شوی از من که برپری
ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی Aور مس کاسدی کنمت زر جعفری
محتاج روی مایی گر پشت عالمی Aمحتاج آفتابی گر صبح انوری
از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو -بر خشک و بر تری منشین زین دو برتری
ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزدAوی سر اگر سری مکن این سجده سرسری
چون اسب می گریزی و من بر توام سوارAمگریز از او که بر تو بود کان بود خری
صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی Aقربان عید خنجر الله اکبری
خاموش اگر چه بحر دهد در بی دریغ Aلیکن مباح نیست که من رام یشتری

2978 ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری Aوز شور خویش در من شوریده ننگری

بر چهره نزار تو صفرای دلبری است Aتا خود چه دیده ای که ز صفراش اصفری
ای دل چه آتشی که به هر باد برجهی Aنی نی دلا کز آتش و از باد برتری
ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمان Aخورشیدوار پرده افلاک می دری
جانم فدات یا رب ای دل چه گوهری Aنی چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری
سی سال در پی تو چو مجنون دویده ام Aاندر جزیره ای که نه خشکی است و نی تری
غافل بدم از آن که تو مجموع هستیی Aمشغول بود فکر به ایمان و کافری
ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توست Aهم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری
ای دل تو کل کونی بیرون ز هر دو کون Aای جمله چیزها تو و از چیزها بری
ای رو و پشت عالم در روی من نگرAتا از رخ مزعفر من زعفران بری
طاقت نماند و این سخنم ماند در دهان Aبا صد هزار غم که نهانند چون پری