دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2973 ای از جمال حسن تو عالم نشانه ای Aمقصود حسن توست و دگرها بهانه ای

نقاش را اگر ز جمال تو قبله نیست Aمقصود او چه بود ز نقشی و خانه ای
ای صد هزار شمع نشسته بدین امیدAگرد تنور عشق تو بهر زبانه ای
ای حلقه های زلف خوشت طوق حلق ماAسازید مرغ روح در آن حلقه لانه ای
گویی میان مجلس آن شاه کی رسم Aنی آن کرانه دارد و نی این میانه ای
این داد کیست مفخر تبریز شمس دین Aزان دولتی که داد درختی ز دانه ای

2974 آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی Aزان سر رسد به بی سر و باسر اشارتی

زان رنگ اشارتی که به روز الست بودAک آمد به جان مومن و کافر اشارتی
زیرا که قهر و لطف کز آن بحر دررسیدAبر سنگ اشارتی است و به گوهر اشارتی
بر سنگ اشارتی است که بر حال خویش باش Aبر گوهر است هر دم دیگر اشارتی
بر سنگ کرده نقشی و آن نقش بند او است Aهر لحظه سوی نقش ز آزر اشارتی
چون در گهر رسید اشارت گداخت اوAاحسنت آفرین چه منور اشارتی
بعد از گداز کرد گهر صد هزار جوش Aچون می رسید از تف آذر اشارتی
جوشید و بحر گشت و جهان در جهان گرفت Aچون آمدش ز ایزد اکبر اشارتی
ما را اشارتی است ز تبریز و شمس دین Aچون تشنه را ز چشمه کوثر اشارتی

2975 هر روز بامداد به آیین دلبری Aای جان جان جان به من آیی و دل بری

ای کوی من گرفته ز بوی تو گلشنی Aوی روی من گرفته ز روی تو زرگری
هر روز باغ دل را رنگی دگر دهی Aاکنون نماند دل را شکل صنوبری
هر شب مقام دیگر و هر روز شهر نوAچون لولیان گرفته دل من مسافری
این شهسوار عشق قطاریق می رودAحیران شدم ز جستن این اسب لاغری
از برق و آب و باد گذشته ست سم اوAآن جا که سم او است نه خشکی است و نه تری
راهی که فکر نیز نیارد در او شدن Aشیران شرزه را رود از دل دلاوری
چه شیر ک آسمان و زمین زین ره مهیب Aاز سر به وقت عرض نهادند لمتری
از هیبت قدر بنهادند رو به جبرAوز بیم رهزنان نگزیدند رهبری
آری جنون ساعه شرط شجاعت است -با مایه خرد نکند هیچ کس نری
تا باخودی کجا به صف بیخودان رسی Aتا بر دری چگونه صف هجر بردری
ای دل خیال او را پیش آر و قبله سازAقانع مشو از او به مراعات سرسری
قانع چرا شدی به یکی صورتت که دادAپنداشتی مگر که همین یک مصوری
خاموش باش طبل مزن وقت حمله شدAدر صف جنگ آی اگر مرد لشکری