دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2972 ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای Aدر جان من هر آنچ ندیدم تو دیده ای

بگزیده ام ز هجر تو تابوت آتشین Aآری به حق آنک مرا تو گزیده ای
گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من Aخون می چکد که بی سبب از من بریده ای
از چشم من بپرس چرا چشمه گشته ای Aوز قد من بپرس که از کی خمیده ای
از جان من بپرس که با کفش آهنین Aاندر ره فراق کجاها رسیده ای
این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال Aمانند او ز هیچ زبانی شنیده ای
این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست Aچون ابر پاره پاره ز هم چون دریده ای
پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست Aکاندر کدام سبزه و صحرا چریده ای
آنی که دیده ای تو دلا آسمانیی Aزیرا ز دلبران زمینی رمیده ای
دانم که دیده ای تو بدین چشم یوسفی Aتا تو ترنج و دست ز مستی بریده ای
تبریز و شمس دین و دگرها بهانه هاست Aکز وی دو کون را تو خطی درکشیده ای

2973 ای از جمال حسن تو عالم نشانه ای Aمقصود حسن توست و دگرها بهانه ای

نقاش را اگر ز جمال تو قبله نیست Aمقصود او چه بود ز نقشی و خانه ای
ای صد هزار شمع نشسته بدین امیدAگرد تنور عشق تو بهر زبانه ای
ای حلقه های زلف خوشت طوق حلق ماAسازید مرغ روح در آن حلقه لانه ای
گویی میان مجلس آن شاه کی رسم Aنی آن کرانه دارد و نی این میانه ای
این داد کیست مفخر تبریز شمس دین Aزان دولتی که داد درختی ز دانه ای

2974 آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی Aزان سر رسد به بی سر و باسر اشارتی

زان رنگ اشارتی که به روز الست بودAک آمد به جان مومن و کافر اشارتی
زیرا که قهر و لطف کز آن بحر دررسیدAبر سنگ اشارتی است و به گوهر اشارتی
بر سنگ اشارتی است که بر حال خویش باش Aبر گوهر است هر دم دیگر اشارتی
بر سنگ کرده نقشی و آن نقش بند او است Aهر لحظه سوی نقش ز آزر اشارتی
چون در گهر رسید اشارت گداخت اوAاحسنت آفرین چه منور اشارتی
بعد از گداز کرد گهر صد هزار جوش Aچون می رسید از تف آذر اشارتی
جوشید و بحر گشت و جهان در جهان گرفت Aچون آمدش ز ایزد اکبر اشارتی
ما را اشارتی است ز تبریز و شمس دین Aچون تشنه را ز چشمه کوثر اشارتی