دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2970 با صد هزار دستان آمد خیال یاری Aدر پای او بمیرا هر جا بود نگاری

خوبان بسی بدیدی حوران صفت شنیدی Aاین جا بیا که بینی حسن و جمال یاری
تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستی Aتا پای او گرفتم دستم نشد به کاری
ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شه Aآن چنگ را در این ره خوش برنواز تاری
زان چهره های شیرین در دل عجیب شوری Aاین روی همچو زر را از مهر او عیاری
گویند زاریت چیست زین ناله در دو عالم Aگفتم همین بسستم در هر دو عالم آری
رفتم نظاره کردن سوی شکار آن شه Aمی تاخت شاد و خندان آن ماه در غباری
تیری ز غمزه خود انداخت بر من آمدAتیری بدان شگرفی در لاغری شکاری
از گلستان عشقش خاری در این جگر شدAصد گلستان غلام خارش چگونه خاری
در پیش ذوق عشقش در نور آفتابش Aتن چیست چون غباری جان چیست چون بخاری
در باغ عشق رویش خصمت خدای باداAگر تو ز گل بگویی یا قامت چناری
از چشم ساحر تو گشتیم شاعر توAعذر عظیم دارم در عشق خوش عذاری
یا رب ببینم آن را کان شاه می خرامدAداده به کون نوری زان چهره ای چو ناری
بینم که جان تلخم شیرین شده ز شهدش Aبینم که اندرافتد شوری نو از شراری
از عشق شمس دین شد تبریز بهر این دم Aمر گوش را سماعی مر چشم را نظاری

2971 اندر قمارخانه چون آمدی به بازی Aکارت شود حقیقت هر چند تو مجازی

با جمله سازواری ای جان به نیک خویی Aاین جا که اصل کار است جانا چرا نسازی
گویی که من شب و روز مرد نمازکارم Aچون نیست ای برادر گفتار تو نمازی
با ناکسان تو صحبت زنهار تا نداری -شو همنشین شاهان گر مرد سرفرازی
آخر چرا تو خود را کردی چو پای تابه Aچون بر لباس آدم تو بهترین طرازی
بر خر چرا نشینی ای همنشین شاهان Aچون هست در رکابت چندین هزار تازی
شیشه دلی که داری بربا ز سنگ جانان Aباری به بزم شاه آ بنگر تو دلنوازی
در جانت دردمد شه از شادیی که جانت Aهم وارهد ز مطرب وز پرده حجازی
سرمست و پای کوبان با جمع ماه رویان Aدر نور روی آن شه شاهانه می گرازی
شاهت همی نوازد کای پیشوای خاصان Aپیوسته پیش ما باش چون تو امین رازی
گاه از جمال پستی گاه از شراب مستی Aگه با قدم قرینی گه با کرشم و نازی
مقصود شمس دین است هم صدر و هم خداوندAوصلم به خدمت او است چون مرغزی و رازی
هر کس که در دل او باشد هوای تبریزAگردد اگر چه هندو است او گلرخ طرازی

2972 ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای Aدر جان من هر آنچ ندیدم تو دیده ای

بگزیده ام ز هجر تو تابوت آتشین Aآری به حق آنک مرا تو گزیده ای
گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من Aخون می چکد که بی سبب از من بریده ای
از چشم من بپرس چرا چشمه گشته ای Aوز قد من بپرس که از کی خمیده ای
از جان من بپرس که با کفش آهنین Aاندر ره فراق کجاها رسیده ای
این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال Aمانند او ز هیچ زبانی شنیده ای
این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست Aچون ابر پاره پاره ز هم چون دریده ای
پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست Aکاندر کدام سبزه و صحرا چریده ای
آنی که دیده ای تو دلا آسمانیی Aزیرا ز دلبران زمینی رمیده ای
دانم که دیده ای تو بدین چشم یوسفی Aتا تو ترنج و دست ز مستی بریده ای
تبریز و شمس دین و دگرها بهانه هاست Aکز وی دو کون را تو خطی درکشیده ای