دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2969 بوی کباب داری تو نیز دل کبابی Aدر تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی

زین سر چو زنده باشی تو سرفکنده باشی Aخود را چو بنده باشی ما را دگر نیابی
ای خواجه ترک ره کن ما را حدیث شه کن Aبگشا دهان و اه کن گر مست آن شرابی
دوشم نگار دلبر می داد جام از زرAگفتا بکش تو دیگر گر مست نیم خوابی
گفتم که برنخیزم گفتا که برستیزم Aهم بر سرت بریزم گر مستی و خرابی
چون ریخت بر من آن را دیدم فنا جهان راAعالم چو بحر جوشان من گشته مرغ آبی
ای خواجه خشم بنشان سر را دگر مپیچان Aما را چه جرم باشد گر ز آنک درنیابی
سر اله گفتم در قعر چاه گفتم Aمه را سیاه گفتم چون محرم نقابی
ای خواجه صدر عالی تا تو در این حوالی Aگه بسته سوالی گه خسته جوابی
ای شمس حق تبریز بستم دهان ازیراAهر دیده برنتابد نورت چو آفتابی

2970 با صد هزار دستان آمد خیال یاری Aدر پای او بمیرا هر جا بود نگاری

خوبان بسی بدیدی حوران صفت شنیدی Aاین جا بیا که بینی حسن و جمال یاری
تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستی Aتا پای او گرفتم دستم نشد به کاری
ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شه Aآن چنگ را در این ره خوش برنواز تاری
زان چهره های شیرین در دل عجیب شوری Aاین روی همچو زر را از مهر او عیاری
گویند زاریت چیست زین ناله در دو عالم Aگفتم همین بسستم در هر دو عالم آری
رفتم نظاره کردن سوی شکار آن شه Aمی تاخت شاد و خندان آن ماه در غباری
تیری ز غمزه خود انداخت بر من آمدAتیری بدان شگرفی در لاغری شکاری
از گلستان عشقش خاری در این جگر شدAصد گلستان غلام خارش چگونه خاری
در پیش ذوق عشقش در نور آفتابش Aتن چیست چون غباری جان چیست چون بخاری
در باغ عشق رویش خصمت خدای باداAگر تو ز گل بگویی یا قامت چناری
از چشم ساحر تو گشتیم شاعر توAعذر عظیم دارم در عشق خوش عذاری
یا رب ببینم آن را کان شاه می خرامدAداده به کون نوری زان چهره ای چو ناری
بینم که جان تلخم شیرین شده ز شهدش Aبینم که اندرافتد شوری نو از شراری
از عشق شمس دین شد تبریز بهر این دم Aمر گوش را سماعی مر چشم را نظاری

2971 اندر قمارخانه چون آمدی به بازی Aکارت شود حقیقت هر چند تو مجازی

با جمله سازواری ای جان به نیک خویی Aاین جا که اصل کار است جانا چرا نسازی
گویی که من شب و روز مرد نمازکارم Aچون نیست ای برادر گفتار تو نمازی
با ناکسان تو صحبت زنهار تا نداری -شو همنشین شاهان گر مرد سرفرازی
آخر چرا تو خود را کردی چو پای تابه Aچون بر لباس آدم تو بهترین طرازی
بر خر چرا نشینی ای همنشین شاهان Aچون هست در رکابت چندین هزار تازی
شیشه دلی که داری بربا ز سنگ جانان Aباری به بزم شاه آ بنگر تو دلنوازی
در جانت دردمد شه از شادیی که جانت Aهم وارهد ز مطرب وز پرده حجازی
سرمست و پای کوبان با جمع ماه رویان Aدر نور روی آن شه شاهانه می گرازی
شاهت همی نوازد کای پیشوای خاصان Aپیوسته پیش ما باش چون تو امین رازی
گاه از جمال پستی گاه از شراب مستی Aگه با قدم قرینی گه با کرشم و نازی
مقصود شمس دین است هم صدر و هم خداوندAوصلم به خدمت او است چون مرغزی و رازی
هر کس که در دل او باشد هوای تبریزAگردد اگر چه هندو است او گلرخ طرازی