دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2967 آمد ز نای دولت بار دگر نوایی Aای جان بزن تو دستی وی دل بکوب پایی

تابان شده ست کانی خندان شده جهانی Aآراسته ست خوانی در می رسد صلایی
بر بوی نوبهاری بر روی سبزه زاری Aدر عشق خوش عذاری ما مست و های هایی
او بحر و ما سحابی او گنج و ما خرابی Aدر نور آفتابی ما همچو ذره هایی
شوریده ام معافم بگذار تا بلافم Aمه را فروشکافم با نور مصطفایی

2968 ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی Aتشنه دلان خود را کردید بس سقایی

جان تشنه ابد شد وین تشنگی ز حد شدAیا ضربت جدایی یا شربت عطایی
ای زهره مزین زین هر دو یک نوا زن Aیا پرده رهاوی یا پرده رهایی
گر چنگ کژ نوازی در چنگ غم گدازی Aخوش زن نوا اگر نی مردی ز بی نوایی
بی زخمه هیچ چنگی آب و نوا نداردAمی کش تو زخمه زخمه گر چنگ بوالوفایی
گر بگسلند تارت گیرند بر کنارت Aپیوند نو دهندت چندین دژم چرایی
تو خود عزیز یاری پیوسته در کناری Aدر بزم شهریاری بیرون ز جان و جایی
خامش که سخت مستم بربند هر دو دستم Aور نه قدح شکستم گر لحظه ای بپایی
من پیر منبلانم بر خویش زخم رانم Aمن مصلحت ندانم با ما تو برنیایی
هم پاره پاره باشم هم خصم چاره باشم Aهم سنگ خاره باشم در صبر و بی نوایی
از بس که تند و عاقم در دوزخ فراقم Aدوزخ ز احتراقم گیرد گریزپایی
چون دید شور ما را عطار آشکاراAبشکست طبل ها را در بزم کبریایی
تبریز چون برفتم با شمس دین بگفتم Aبی حرف صد مقالت در وحدت خدایی

2969 بوی کباب داری تو نیز دل کبابی Aدر تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی

زین سر چو زنده باشی تو سرفکنده باشی Aخود را چو بنده باشی ما را دگر نیابی
ای خواجه ترک ره کن ما را حدیث شه کن Aبگشا دهان و اه کن گر مست آن شرابی
دوشم نگار دلبر می داد جام از زرAگفتا بکش تو دیگر گر مست نیم خوابی
گفتم که برنخیزم گفتا که برستیزم Aهم بر سرت بریزم گر مستی و خرابی
چون ریخت بر من آن را دیدم فنا جهان راAعالم چو بحر جوشان من گشته مرغ آبی
ای خواجه خشم بنشان سر را دگر مپیچان Aما را چه جرم باشد گر ز آنک درنیابی
سر اله گفتم در قعر چاه گفتم Aمه را سیاه گفتم چون محرم نقابی
ای خواجه صدر عالی تا تو در این حوالی Aگه بسته سوالی گه خسته جوابی
ای شمس حق تبریز بستم دهان ازیراAهر دیده برنتابد نورت چو آفتابی