دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2966 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی Aای خواجه خانه بازآ بی گاه شد کجایی

برگ قفص نداری جز ما هوس نداری Aیکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی
جان را به عشق واده دل بر وفای ما نه Aدر ما روی تو را به کز خویشتن برآیی
بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه زوترAاز جمله باوفاتر آخر چه بی وفایی
لطفت به کس نماند قدر تو کس نداندAعشقت به ما کشاند زیرا به ما تو شایی
گر چشم رفت خوابش از عاشقی و تابش Aبر ما بود جوابش ای جان مرتضایی
گر شاه شمس تبریز پنهان شود به استیزAدر عشق او تو جان بیز تا جان شوی بقایی

2967 آمد ز نای دولت بار دگر نوایی Aای جان بزن تو دستی وی دل بکوب پایی

تابان شده ست کانی خندان شده جهانی Aآراسته ست خوانی در می رسد صلایی
بر بوی نوبهاری بر روی سبزه زاری Aدر عشق خوش عذاری ما مست و های هایی
او بحر و ما سحابی او گنج و ما خرابی Aدر نور آفتابی ما همچو ذره هایی
شوریده ام معافم بگذار تا بلافم Aمه را فروشکافم با نور مصطفایی

2968 ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی Aتشنه دلان خود را کردید بس سقایی

جان تشنه ابد شد وین تشنگی ز حد شدAیا ضربت جدایی یا شربت عطایی
ای زهره مزین زین هر دو یک نوا زن Aیا پرده رهاوی یا پرده رهایی
گر چنگ کژ نوازی در چنگ غم گدازی Aخوش زن نوا اگر نی مردی ز بی نوایی
بی زخمه هیچ چنگی آب و نوا نداردAمی کش تو زخمه زخمه گر چنگ بوالوفایی
گر بگسلند تارت گیرند بر کنارت Aپیوند نو دهندت چندین دژم چرایی
تو خود عزیز یاری پیوسته در کناری Aدر بزم شهریاری بیرون ز جان و جایی
خامش که سخت مستم بربند هر دو دستم Aور نه قدح شکستم گر لحظه ای بپایی
من پیر منبلانم بر خویش زخم رانم Aمن مصلحت ندانم با ما تو برنیایی
هم پاره پاره باشم هم خصم چاره باشم Aهم سنگ خاره باشم در صبر و بی نوایی
از بس که تند و عاقم در دوزخ فراقم Aدوزخ ز احتراقم گیرد گریزپایی
چون دید شور ما را عطار آشکاراAبشکست طبل ها را در بزم کبریایی
تبریز چون برفتم با شمس دین بگفتم Aبی حرف صد مقالت در وحدت خدایی