دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2965 ای برده اختیارم تو اختیار مایی Aمن شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی

گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره داردAغم این قدر نداند ک آخر تو یار مایی
من باغ و بوستانم سوزیده خزانم Aباغ مرا بخندان ک آخر بهار مایی
گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی Aپس چیست زاری تو چون در کنار مایی
گفتم ز هر خیالی درد سر است ما راAگفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی
سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم Aگفت ار چه در خماری نی در خمار مایی
گفتم چو چرخ گردان والله که بی قرارم Aگفت ار چه بی قراری نی بی قرار مایی
شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی Aآن راز را نهان کن چون رازدار مایی
ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه Aآخر تو هم غریبی هم از دیار مایی
تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی Aتو صید آن جهانی وز مرغزار مایی
از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته Aتو نور کردگاری یا کردگار مایی
از آب و گل بزادی در آتشی فتادی Aسود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشدAاین هر دو را یکی دان چون در شمار مایی
خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی Aمسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی

2966 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی Aای خواجه خانه بازآ بی گاه شد کجایی

برگ قفص نداری جز ما هوس نداری Aیکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی
جان را به عشق واده دل بر وفای ما نه Aدر ما روی تو را به کز خویشتن برآیی
بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه زوترAاز جمله باوفاتر آخر چه بی وفایی
لطفت به کس نماند قدر تو کس نداندAعشقت به ما کشاند زیرا به ما تو شایی
گر چشم رفت خوابش از عاشقی و تابش Aبر ما بود جوابش ای جان مرتضایی
گر شاه شمس تبریز پنهان شود به استیزAدر عشق او تو جان بیز تا جان شوی بقایی

2967 آمد ز نای دولت بار دگر نوایی Aای جان بزن تو دستی وی دل بکوب پایی

تابان شده ست کانی خندان شده جهانی Aآراسته ست خوانی در می رسد صلایی
بر بوی نوبهاری بر روی سبزه زاری Aدر عشق خوش عذاری ما مست و های هایی
او بحر و ما سحابی او گنج و ما خرابی Aدر نور آفتابی ما همچو ذره هایی
شوریده ام معافم بگذار تا بلافم Aمه را فروشکافم با نور مصطفایی