دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2964 دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی Aشب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی

افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگرAگفتا بس است درکش تا چند از این گدایی
گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکوAدرخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی
گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخوAزیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی
گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است Aزیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی
گفت این حدیث خام است روی نکو کدام است Aاین رنگ و نقش دام است مکر است و بی وفایی
چون جان جان ندارد می دانک آن نداردAبس کس که جان سپارد در صورت فنایی
گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا راAزر ساز مس ما را تو جان کیمیایی
تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابدAتو گندمی ولیکن بیرون آسیایی
گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی Aدر شک و در قیاسی زین ها که می نمایی
گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری Aفریاد رس به یاری ای اصل روشنایی
چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده Aشد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی
ای همرهان و یاران گریید همچو باران Aتا در چمن نگاران آرند خوش لقایی

2965 ای برده اختیارم تو اختیار مایی Aمن شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی

گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره داردAغم این قدر نداند ک آخر تو یار مایی
من باغ و بوستانم سوزیده خزانم Aباغ مرا بخندان ک آخر بهار مایی
گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی Aپس چیست زاری تو چون در کنار مایی
گفتم ز هر خیالی درد سر است ما راAگفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی
سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم Aگفت ار چه در خماری نی در خمار مایی
گفتم چو چرخ گردان والله که بی قرارم Aگفت ار چه بی قراری نی بی قرار مایی
شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی Aآن راز را نهان کن چون رازدار مایی
ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه Aآخر تو هم غریبی هم از دیار مایی
تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی Aتو صید آن جهانی وز مرغزار مایی
از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته Aتو نور کردگاری یا کردگار مایی
از آب و گل بزادی در آتشی فتادی Aسود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشدAاین هر دو را یکی دان چون در شمار مایی
خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی Aمسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی

2966 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی Aای خواجه خانه بازآ بی گاه شد کجایی

برگ قفص نداری جز ما هوس نداری Aیکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی
جان را به عشق واده دل بر وفای ما نه Aدر ما روی تو را به کز خویشتن برآیی
بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه زوترAاز جمله باوفاتر آخر چه بی وفایی
لطفت به کس نماند قدر تو کس نداندAعشقت به ما کشاند زیرا به ما تو شایی
گر چشم رفت خوابش از عاشقی و تابش Aبر ما بود جوابش ای جان مرتضایی
گر شاه شمس تبریز پنهان شود به استیزAدر عشق او تو جان بیز تا جان شوی بقایی