دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2962 با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی Aرنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی

دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم Aآخر چگونه میرد آنک تواش قرینی
یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی Aیا صحتی شفایی لم تستمع حنینی
بس احتراز کردم صبر دراز کردم Aامروز ناز کردم با اصل نازنینی
امشب چو مه برآید داوود جان بیایدAای رنج موم گردی گر برج آهنینی
شب بنده را بپرسد وز بی گهی نترسد -شب نیز مست گردد بی نقل و ساتکینی
ای ناله چند ناله افزونتری ز ژاله Aبر بنده کمینه تو نیز در کمینی

2963 می زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی Aیا پرده رهاوی یا پرده رهایی

بی زیر و بی بم تو ماییم در غم توAدر نای این نوا زن کافغان ز بی نوایی
قولی که در عراق است درمان این فراق است Aبی قول دلبری تو آخر بگو کجایی
ای آشنای شاهان در پرده سپاهان Aبنواز جان ما را از راه آشنایی
در جمع سست رایان رو زنگله سرایان Aکاری ببر به پایان تا چند سست رایی
از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بندAآن هر دو خود یک است و ما را دو می نمایی
گر یار راست کاری ور قول راست داری Aدر راست قول برگو تا در حجاز آیی
در پرده حسینی عشاق را درآورAوز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی
از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگوAتو شمع این سرایی ای خوش که می سرایی

2964 دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی Aشب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی

افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگرAگفتا بس است درکش تا چند از این گدایی
گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکوAدرخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی
گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخوAزیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی
گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است Aزیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی
گفت این حدیث خام است روی نکو کدام است Aاین رنگ و نقش دام است مکر است و بی وفایی
چون جان جان ندارد می دانک آن نداردAبس کس که جان سپارد در صورت فنایی
گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا راAزر ساز مس ما را تو جان کیمیایی
تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابدAتو گندمی ولیکن بیرون آسیایی
گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی Aدر شک و در قیاسی زین ها که می نمایی
گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری Aفریاد رس به یاری ای اصل روشنایی
چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده Aشد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی
ای همرهان و یاران گریید همچو باران Aتا در چمن نگاران آرند خوش لقایی