دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2960 رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی Aجویای هر چه هستی می دانک عین آنی

خورشید رو نماید وز ذره رقص خواهدAآن به که رقص آری دامن همی کشانی
روزی کنار گیری ای ذره آفتابی Aسر بر برش نهاده این نکته را بدانی
پیش آردت شرابی کای ذره درکش این راAخوردی و محو گشتی در آفتاب جانی
شد ذره آفتابی از خوردن شرابی Aدر دولت تجلی از طعن لن ترانی
ما میوه های خامیم در تاب آفتابت Aرقصی کنیم رقصی زیرا تو می پزانی
احسنت ای پزیدن شاباش ای مزیدن Aاز آفتاب جانی کو را نبود ثانی
مخدوم شمس دینم شاهنشهی ز تبریزAتسلیم توست جان ها ای جان و دل تو دانی

2961 در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی Aبر روی تو نشیند ای ننگ زندگانی

هر ذره ای دوان است تا زندگی بیابدAتو ذره ای نداری آهنگ زندگانی
گر ز آنک زندگانی بودی مثال سنگی Aخوش چشمه ها دویدی از سنگ زندگانی
در آینه بدیدم نقش خیال فانی Aگفتم چیی تو گفتا من زنگ زندگانی
اندر حیات باقی یابی تو زندگان راAوین باقیان کیانند دلتنگ زندگانی
آن ها که اهل صلحند بردند زندگی راAوین ناکسان بمانند در جنگ زندگانی

2962 با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی Aرنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی

دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم Aآخر چگونه میرد آنک تواش قرینی
یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی Aیا صحتی شفایی لم تستمع حنینی
بس احتراز کردم صبر دراز کردم Aامروز ناز کردم با اصل نازنینی
امشب چو مه برآید داوود جان بیایدAای رنج موم گردی گر برج آهنینی
شب بنده را بپرسد وز بی گهی نترسد -شب نیز مست گردد بی نقل و ساتکینی
ای ناله چند ناله افزونتری ز ژاله Aبر بنده کمینه تو نیز در کمینی