دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2959 ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی Aزخمت بر این نشانه آمد کنون تو دانی

زخمی بزن دگر تو مرهم نخواهم از توAگر یک جهان نماند چه غم تو صد جهانی
در شرح درنیایی چون شرح سر حقی Aدر جان چرا نیایی چون جان جان جانی
ماییم چون درختان صنع تو باد گردان Aخود کار باد دارد هر چند شد نهانی
زان باد سبز گردیم زان باد زرد گردیم Aگر برگ را بریزی از میوه کی ستانی
در نقش باغ پیش است در اصل میوه پیش است Aتو اولین گهر را آخر همی رسانی
خواهم که از تو گویم وز جز تو دست شویم Aپنهان شوی و ما را در صف همی کشانی

2960 رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی Aجویای هر چه هستی می دانک عین آنی

خورشید رو نماید وز ذره رقص خواهدAآن به که رقص آری دامن همی کشانی
روزی کنار گیری ای ذره آفتابی Aسر بر برش نهاده این نکته را بدانی
پیش آردت شرابی کای ذره درکش این راAخوردی و محو گشتی در آفتاب جانی
شد ذره آفتابی از خوردن شرابی Aدر دولت تجلی از طعن لن ترانی
ما میوه های خامیم در تاب آفتابت Aرقصی کنیم رقصی زیرا تو می پزانی
احسنت ای پزیدن شاباش ای مزیدن Aاز آفتاب جانی کو را نبود ثانی
مخدوم شمس دینم شاهنشهی ز تبریزAتسلیم توست جان ها ای جان و دل تو دانی

2961 در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی Aبر روی تو نشیند ای ننگ زندگانی

هر ذره ای دوان است تا زندگی بیابدAتو ذره ای نداری آهنگ زندگانی
گر ز آنک زندگانی بودی مثال سنگی Aخوش چشمه ها دویدی از سنگ زندگانی
در آینه بدیدم نقش خیال فانی Aگفتم چیی تو گفتا من زنگ زندگانی
اندر حیات باقی یابی تو زندگان راAوین باقیان کیانند دلتنگ زندگانی
آن ها که اهل صلحند بردند زندگی راAوین ناکسان بمانند در جنگ زندگانی