دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2958 مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی Aاین کاهلان ره را در کار می کشانی

ای عشق چون درآیی در عالم جدایی Aاین بازماندگان را تا یار می کشانی
کوری رهزنان را ایمن کنی جهان راAدزدان شهر دل را بر دار می کشانی
مکار را ببینی کورش کنی به مکری Aچون یار را ببینی در غار می کشانی
بر تازیان چابک بندی تو زین زرین -پالانیان بد را در بار می کشانی
سوداییان ما را هر لحظه می نوازی Aبازاریان ما را بس زار می کشانی
عشاق خارکش را گلزار می نمایی Aخودکام گل طرب را در خار می کشانی
آن کو در آتش آید راهش دهی به آبی Aو آن کو دود به آبی در نار می کشانی
موسی خاک رو را ره می دهی به عزت Aفرعون بوش جو را در عار می کشانی
این نعل بازگونه بی چون و بی چگونه Aموسی عصاطلب را در مار می کشانی

2959 ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی Aزخمت بر این نشانه آمد کنون تو دانی

زخمی بزن دگر تو مرهم نخواهم از توAگر یک جهان نماند چه غم تو صد جهانی
در شرح درنیایی چون شرح سر حقی Aدر جان چرا نیایی چون جان جان جانی
ماییم چون درختان صنع تو باد گردان Aخود کار باد دارد هر چند شد نهانی
زان باد سبز گردیم زان باد زرد گردیم Aگر برگ را بریزی از میوه کی ستانی
در نقش باغ پیش است در اصل میوه پیش است Aتو اولین گهر را آخر همی رسانی
خواهم که از تو گویم وز جز تو دست شویم Aپنهان شوی و ما را در صف همی کشانی

2960 رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی Aجویای هر چه هستی می دانک عین آنی

خورشید رو نماید وز ذره رقص خواهدAآن به که رقص آری دامن همی کشانی
روزی کنار گیری ای ذره آفتابی Aسر بر برش نهاده این نکته را بدانی
پیش آردت شرابی کای ذره درکش این راAخوردی و محو گشتی در آفتاب جانی
شد ذره آفتابی از خوردن شرابی Aدر دولت تجلی از طعن لن ترانی
ما میوه های خامیم در تاب آفتابت Aرقصی کنیم رقصی زیرا تو می پزانی
احسنت ای پزیدن شاباش ای مزیدن Aاز آفتاب جانی کو را نبود ثانی
مخدوم شمس دینم شاهنشهی ز تبریزAتسلیم توست جان ها ای جان و دل تو دانی