دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2957 اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی Aچون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی

بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شدAگر چه ز زخم تیشه درهم شکست کانی
تا تو خمش نکردی اندیشه گرد نامدAوا شد دهان دل چون بربسته شد دهانی
چندین هزار خانه کی گشت از زمانه Aتا در دل مهندس نقشش نشد نهانی
سری است زان نهانتر صد نقش از آن مصورAدر خاطر مهندس و اندر دل فلانی
چون دل صفا پذیرد آن سر جهان بگیردAوآنگه کسی نمیرد در دور لامکانی
تبریز شمس دین را از لطف لابه ای کن Aکز باغ بی زمانی در ما نگر زمانی

2958 مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی Aاین کاهلان ره را در کار می کشانی

ای عشق چون درآیی در عالم جدایی Aاین بازماندگان را تا یار می کشانی
کوری رهزنان را ایمن کنی جهان راAدزدان شهر دل را بر دار می کشانی
مکار را ببینی کورش کنی به مکری Aچون یار را ببینی در غار می کشانی
بر تازیان چابک بندی تو زین زرین -پالانیان بد را در بار می کشانی
سوداییان ما را هر لحظه می نوازی Aبازاریان ما را بس زار می کشانی
عشاق خارکش را گلزار می نمایی Aخودکام گل طرب را در خار می کشانی
آن کو در آتش آید راهش دهی به آبی Aو آن کو دود به آبی در نار می کشانی
موسی خاک رو را ره می دهی به عزت Aفرعون بوش جو را در عار می کشانی
این نعل بازگونه بی چون و بی چگونه Aموسی عصاطلب را در مار می کشانی

2959 ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی Aزخمت بر این نشانه آمد کنون تو دانی

زخمی بزن دگر تو مرهم نخواهم از توAگر یک جهان نماند چه غم تو صد جهانی
در شرح درنیایی چون شرح سر حقی Aدر جان چرا نیایی چون جان جان جانی
ماییم چون درختان صنع تو باد گردان Aخود کار باد دارد هر چند شد نهانی
زان باد سبز گردیم زان باد زرد گردیم Aگر برگ را بریزی از میوه کی ستانی
در نقش باغ پیش است در اصل میوه پیش است Aتو اولین گهر را آخر همی رسانی
خواهم که از تو گویم وز جز تو دست شویم Aپنهان شوی و ما را در صف همی کشانی