دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2956 دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی Aتا یک به یک بدانی اسرار را تمامی

ای عاشق الهی ناموس خلق خواهی Aناموس و پادشاهی در عشق هست خامی
عاشق چو قند باید بی چون و چند بایدAجانی بلند باید کان حضرتی است سامی
هستی تو از سر و بن در چشم خویش ناخن Aزنار روم گم کن در عشق زلف شامی
در عشق علم جهل است ناموس علم سهل است Aنادان علم اهل است دانای علم عامی
از کوی بی نشانش زان سوی جهل و دانش Aوز جان جان جانش عشق آمدت سلامی
بر بام عشق بی تن دیدم چو ماه روشن Aبر در بمانده ام من زان شیوه های بامی
گر مست و گر میم من نی از دف و نیم من Aاز شیوه ویم من مست شراب جامی
آن چهره چو آتش در زیر زلف دلکش Aگردن ببسته جان خوش در حلقه های دامی
گوید غمت ز تیزی وقتی که خون تو ریزی Aکای دل تو خود چه چیزی وی جان تو خود کدامی
ای جان شبی که زادی آن شب سری نهادی Aدادی تو آنچ دادی وز جان مطیع و رامی
ای روح برپریدی بر ساحلی چریدی Aدل دادی و خریدی آن را که تش غلامی
گر رند و گر قلاشی ما را تو خواجه تاشی Aای شمس هر طواشی تبریز را نظامی

2957 اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی Aچون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی

بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شدAگر چه ز زخم تیشه درهم شکست کانی
تا تو خمش نکردی اندیشه گرد نامدAوا شد دهان دل چون بربسته شد دهانی
چندین هزار خانه کی گشت از زمانه Aتا در دل مهندس نقشش نشد نهانی
سری است زان نهانتر صد نقش از آن مصورAدر خاطر مهندس و اندر دل فلانی
چون دل صفا پذیرد آن سر جهان بگیردAوآنگه کسی نمیرد در دور لامکانی
تبریز شمس دین را از لطف لابه ای کن Aکز باغ بی زمانی در ما نگر زمانی

2958 مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی Aاین کاهلان ره را در کار می کشانی

ای عشق چون درآیی در عالم جدایی Aاین بازماندگان را تا یار می کشانی
کوری رهزنان را ایمن کنی جهان راAدزدان شهر دل را بر دار می کشانی
مکار را ببینی کورش کنی به مکری Aچون یار را ببینی در غار می کشانی
بر تازیان چابک بندی تو زین زرین -پالانیان بد را در بار می کشانی
سوداییان ما را هر لحظه می نوازی Aبازاریان ما را بس زار می کشانی
عشاق خارکش را گلزار می نمایی Aخودکام گل طرب را در خار می کشانی
آن کو در آتش آید راهش دهی به آبی Aو آن کو دود به آبی در نار می کشانی
موسی خاک رو را ره می دهی به عزت Aفرعون بوش جو را در عار می کشانی
این نعل بازگونه بی چون و بی چگونه Aموسی عصاطلب را در مار می کشانی