دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2955 چون روی آتشین را یک دم تو می نپوشی Aای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی

ای جان و عقل مسکین کی یابد از تو تسکین Aزین سان که تو نهادی قانون می فروشی
سرنای جان ها را در می دمی تو دم دم Aنی را چه جرم باشد چون تو همی خروشی
روپوش برنتابد گر تاب روی این است Aپنهان نگردد این رو گر صد هزار پوشی
بر گرد شید گردی ای جان عشق ساده Aیا نیک سرخ چشمی یا خود سیاه گوشی
گر ز آنک عقل داری دیوانه چون نگشتی Aور نه از اصل عشقی با عشق چند کوشی
اجزای خویش دیدم اندر حضور خامش Aبس نعره ها شنیدم در زیر هر خموشی
گفتم به شمس تبریز کاین خامشان کیانندAگفتا چو وقت آید تو نیز هم نپوشی

2956 دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی Aتا یک به یک بدانی اسرار را تمامی

ای عاشق الهی ناموس خلق خواهی Aناموس و پادشاهی در عشق هست خامی
عاشق چو قند باید بی چون و چند بایدAجانی بلند باید کان حضرتی است سامی
هستی تو از سر و بن در چشم خویش ناخن Aزنار روم گم کن در عشق زلف شامی
در عشق علم جهل است ناموس علم سهل است Aنادان علم اهل است دانای علم عامی
از کوی بی نشانش زان سوی جهل و دانش Aوز جان جان جانش عشق آمدت سلامی
بر بام عشق بی تن دیدم چو ماه روشن Aبر در بمانده ام من زان شیوه های بامی
گر مست و گر میم من نی از دف و نیم من Aاز شیوه ویم من مست شراب جامی
آن چهره چو آتش در زیر زلف دلکش Aگردن ببسته جان خوش در حلقه های دامی
گوید غمت ز تیزی وقتی که خون تو ریزی Aکای دل تو خود چه چیزی وی جان تو خود کدامی
ای جان شبی که زادی آن شب سری نهادی Aدادی تو آنچ دادی وز جان مطیع و رامی
ای روح برپریدی بر ساحلی چریدی Aدل دادی و خریدی آن را که تش غلامی
گر رند و گر قلاشی ما را تو خواجه تاشی Aای شمس هر طواشی تبریز را نظامی

2957 اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی Aچون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی

بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شدAگر چه ز زخم تیشه درهم شکست کانی
تا تو خمش نکردی اندیشه گرد نامدAوا شد دهان دل چون بربسته شد دهانی
چندین هزار خانه کی گشت از زمانه Aتا در دل مهندس نقشش نشد نهانی
سری است زان نهانتر صد نقش از آن مصورAدر خاطر مهندس و اندر دل فلانی
چون دل صفا پذیرد آن سر جهان بگیردAوآنگه کسی نمیرد در دور لامکانی
تبریز شمس دین را از لطف لابه ای کن Aکز باغ بی زمانی در ما نگر زمانی