دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2953 بازآمدی که ما را درهم زنی به شوری Aداوود روزگاری با نغمه زبوری

یا مصر پرنباتی یا یوسف حیاتی Aیعقوب را نپرسی چونی از این صبوری
بازآمد آن قیامت با فتنه و ملامت Aگفتم که آفتابی یا نور نور نوری
ای آسمان برین دم گردان و بی قراری Aوی خاک هم در این غم خاموش و در حضوری
ای دلبر پریرین وی فتنه تو شیرین Aدل نام تو نگوید از غایت غیوری
خورشید چون برآید خود را چرا نمایدAبا آفتاب رویت از جاهلی و کوری
بازآمد آن سلیمان بر تخت پادشاهی Aجان را نثار او کن آخر نه کم ز موری
در پرده چون نشستی رسوا چرا نگشتی Aاین نیست از ستیری این نیست از ستوری
تره فروش کویش این عقل را نگیردAتو بر سرش نهادی بنگر چه دور دوری
بازآمده ست بازی صیاد هر نیازی Aای بوم اگر نه شومی از وی چرا نفوری
بازآمد آن تجلی از بارگاه اعلاAای روح نعره می زن موسی و کوه طوری
بازآمدی به خانه ای قبله زمانه Aوالله صلاح دینی پیوسته در ظهوری

2954 گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری Aدر هر دو حال خود را از یار وانگیری

پا واگرفتن تو هر دو ز حال کفر است Aصد کفر بیش باشد در عاشقان نفیری
پاکت شود پلیدی چون از صنم بریدی Aگردد پلید پاکی چون غرقه در غدیری
دنبال شیر گیری کی بی کباب مانی Aکی بی نوا نشینی چون صاحب امیری
بگذار سر بد را پنهان مکن تو خود راAدر زیرکی چو مویی پیدا میان شیری
خوردی تو زهر و گفتی حق را از این چه نقصان Aحق بی نیاز باشد وز زهر تو بمیری
زیر درخت خرما انداز همچو مریم Aگر کاهلی به غایت ور نیز سست پیری
از سایه های خرما شیرین شوی چو خرماAوز پختگی خرما تو پختگی پذیری

2955 چون روی آتشین را یک دم تو می نپوشی Aای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی

ای جان و عقل مسکین کی یابد از تو تسکین Aزین سان که تو نهادی قانون می فروشی
سرنای جان ها را در می دمی تو دم دم Aنی را چه جرم باشد چون تو همی خروشی
روپوش برنتابد گر تاب روی این است Aپنهان نگردد این رو گر صد هزار پوشی
بر گرد شید گردی ای جان عشق ساده Aیا نیک سرخ چشمی یا خود سیاه گوشی
گر ز آنک عقل داری دیوانه چون نگشتی Aور نه از اصل عشقی با عشق چند کوشی
اجزای خویش دیدم اندر حضور خامش Aبس نعره ها شنیدم در زیر هر خموشی
گفتم به شمس تبریز کاین خامشان کیانندAگفتا چو وقت آید تو نیز هم نپوشی