دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2951 زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری Aچون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری

زان دست شستم از خود تا دست من تو گیری Aزان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری
زان روز و شب دریدم در عاشقی گریبان Aتا تو ز مشرق دل چون مه سری برآری
زان اشکبار گشتم چون ابر در بهاران Aتا نوبهار حسنت بر من کند بهاری
حمال آن امانت کان را فلکت نپذرفت Aگشتم به اعتمادی کز لطف توست یاری
شاها به حق آنک بر لوح سینه هر دم Aاز بهر بت پرستان نوصورتی نگاری
بنمای صورتی را کان لوح درنگنجدAتا بت پرست و بتگر یابند رستگاری

2952 گر از شراب دوشین در سر خمار داری Aبگذار جام ما را با این چه کار داری

ور تازه ای نه دوشین بنشین بیا بنوش این Aتا از خیال پیشین زنهار سر نخاری
تا سنگ را پرستی از دیگران گسستی Aدریا تو را نشاید گر سیل یاد آری
در بارگاه خاقان سودای پرنفاقان Aزنبیل هر گدایی در پیش شهریاری
فهرست یاد کینی با لطف ساتکینی Aاندر بهشت وآنگه در شعله های ناری
زین سر اگر ببینی مویی ز خوب چینی Aنی پرده زیر ماند نی نعره های زاری
نی غوره ای بجوشی نی سرکه ای فروشی Aالا شراب نوشی انگور می فشاری
انگور این وجودت افشردن تو سودت Aانگار کین نبودت تا چند مهر کاری
وقتی که دررمیدی تو سوی شمس تبریزAآن جا خدای داند کاندر چه لاله زاری

2953 بازآمدی که ما را درهم زنی به شوری Aداوود روزگاری با نغمه زبوری

یا مصر پرنباتی یا یوسف حیاتی Aیعقوب را نپرسی چونی از این صبوری
بازآمد آن قیامت با فتنه و ملامت Aگفتم که آفتابی یا نور نور نوری
ای آسمان برین دم گردان و بی قراری Aوی خاک هم در این غم خاموش و در حضوری
ای دلبر پریرین وی فتنه تو شیرین Aدل نام تو نگوید از غایت غیوری
خورشید چون برآید خود را چرا نمایدAبا آفتاب رویت از جاهلی و کوری
بازآمد آن سلیمان بر تخت پادشاهی Aجان را نثار او کن آخر نه کم ز موری
در پرده چون نشستی رسوا چرا نگشتی Aاین نیست از ستیری این نیست از ستوری
تره فروش کویش این عقل را نگیردAتو بر سرش نهادی بنگر چه دور دوری
بازآمده ست بازی صیاد هر نیازی Aای بوم اگر نه شومی از وی چرا نفوری
بازآمد آن تجلی از بارگاه اعلاAای روح نعره می زن موسی و کوه طوری
بازآمدی به خانه ای قبله زمانه Aوالله صلاح دینی پیوسته در ظهوری