دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2949 در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی Aیک هست نیست رنگی کز او است هر وجودی

هستی ز غیب رسته بر غیب پرده بسته Aو آن غیب همچو آتش در پرده های دودی
دود ار چه زاد ز آتش هم دود شد حجابش Aبگذر ز دود هستی کز دود نیست سودی
از دود گر گذشتی جان عین نور گشتی Aجان شمع و تن چو طشتی جان آب و تن چو رودی
گر گرد پست شستی قرص فلک شکستی Aدر نیست برشکستی بر هست ها فزودی
بشکستی از نری او سد سکندری اوAز افرشته و پری او روبندها گشودی
ملکش شدی مهیا از عرش تا ثریاAاز زیر هفت دریا در بقا ربودی
رفتی لطیف و خرم زان سو ز خشک و از نم Aدر عشق گشته محرم با شاهدی به سودی
تبریز شمس دینی گر داردش امینی Aبا دیده یقینی در غیب وانمودی

2950 ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی Aچون جان و دل ببردی خود را تو درکشیدی

ما را چو سایه دیدی از پای درفتاده Aجانا چو سرو سرکش از سایه سر کشیدی
چون سیل در کهستان ما سو به سو دوانه Aاندر پیت تو خیمه سوی دگر کشیدی
تو آن مهی که هر کو آمد به خرمن توAمانند آفتابش در کان زر کشیدی
کشتی ز رشک ما را باری چو اشک ما راAاز چشم خود میفکن چون در نظر کشیدی
بر عاشقت ز صد سو از خلق زخم آیدAاز لطف و رحمت خود پیشش سپر کشیدی
یک قوم را به حیلت بستی به بند زرین Aیک قوم را به حجت اندر سفر کشیدی
آوه که شد فضولی در خون چند گولی Aرحمی بکن بر آن کش در شور و شر کشیدی
از چشم عاشقانت شب خواب شد رمیده Aزیرا که بی دلان را وقت سحر کشیدی
ای عشق دل نداری تا که دلت بسوزدAخود جمله دل تو داری دل را تو برکشیدی
بس کن که نقل عیسی از بیخودی و مستی Aدر آخر ستوران در پیش خر کشیدی

2951 زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری Aچون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری

زان دست شستم از خود تا دست من تو گیری Aزان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری
زان روز و شب دریدم در عاشقی گریبان Aتا تو ز مشرق دل چون مه سری برآری
زان اشکبار گشتم چون ابر در بهاران Aتا نوبهار حسنت بر من کند بهاری
حمال آن امانت کان را فلکت نپذرفت Aگشتم به اعتمادی کز لطف توست یاری
شاها به حق آنک بر لوح سینه هر دم Aاز بهر بت پرستان نوصورتی نگاری
بنمای صورتی را کان لوح درنگنجدAتا بت پرست و بتگر یابند رستگاری