دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2948 ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندی Aوالله ز سرکه رویی تو هیچ برنبندی

تلخی ستان شکر ده سیلی بنوش و سر ده Aخندان بمیر چون گل گر ز آنک ارجمندی
چون مو شده ست آن مه در خنده است و قهقه Aچت کم شود که گه گه از خوی ماه رندی
بشکفته است شوره تو غوره ای و غوره Aآخر تو جان نداری تا چند مستمندی
با کان غم نشینی شادی چگونه بینی Aاز موش و موش خانه کی یافت کس بلندی
بالای چرخ نیلی یابند جبرئیلی Aوز خاک پای پاکان یابند بی گزندی
زان رنگ روی و سیما اسرار توست پیداAکاندر کدام کویی چه یار می پسندی
چون چشم می گشاید در چشم می نمایدAگر ز آنک ریش گاوی ور شیر هوشمندی
قارون مثال دلوی در قعر چه فروشدAعیسی به بام گردون بنمود خوش کمندی
گر دلو سر برآرد جز آب چه نداردAپاره شود بپوسد در ظلمت و نژندی
ای لولیان لالا بالا پریده بالاAوارسته زین هیولا فارغ ز چون و چندی

2949 در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی Aیک هست نیست رنگی کز او است هر وجودی

هستی ز غیب رسته بر غیب پرده بسته Aو آن غیب همچو آتش در پرده های دودی
دود ار چه زاد ز آتش هم دود شد حجابش Aبگذر ز دود هستی کز دود نیست سودی
از دود گر گذشتی جان عین نور گشتی Aجان شمع و تن چو طشتی جان آب و تن چو رودی
گر گرد پست شستی قرص فلک شکستی Aدر نیست برشکستی بر هست ها فزودی
بشکستی از نری او سد سکندری اوAز افرشته و پری او روبندها گشودی
ملکش شدی مهیا از عرش تا ثریاAاز زیر هفت دریا در بقا ربودی
رفتی لطیف و خرم زان سو ز خشک و از نم Aدر عشق گشته محرم با شاهدی به سودی
تبریز شمس دینی گر داردش امینی Aبا دیده یقینی در غیب وانمودی

2950 ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی Aچون جان و دل ببردی خود را تو درکشیدی

ما را چو سایه دیدی از پای درفتاده Aجانا چو سرو سرکش از سایه سر کشیدی
چون سیل در کهستان ما سو به سو دوانه Aاندر پیت تو خیمه سوی دگر کشیدی
تو آن مهی که هر کو آمد به خرمن توAمانند آفتابش در کان زر کشیدی
کشتی ز رشک ما را باری چو اشک ما راAاز چشم خود میفکن چون در نظر کشیدی
بر عاشقت ز صد سو از خلق زخم آیدAاز لطف و رحمت خود پیشش سپر کشیدی
یک قوم را به حیلت بستی به بند زرین Aیک قوم را به حجت اندر سفر کشیدی
آوه که شد فضولی در خون چند گولی Aرحمی بکن بر آن کش در شور و شر کشیدی
از چشم عاشقانت شب خواب شد رمیده Aزیرا که بی دلان را وقت سحر کشیدی
ای عشق دل نداری تا که دلت بسوزدAخود جمله دل تو داری دل را تو برکشیدی
بس کن که نقل عیسی از بیخودی و مستی Aدر آخر ستوران در پیش خر کشیدی