دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2947 یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی Aچندین قدح بخوردی جامی به من ندادی

تو از شراب مستی من هم ز بوی مستم Aبو نیز نیست اندک در بزم کیقبادی
بسیار عاشقان را کشتی تو بی گناهی Aدر رنج و غم نکشتی کشتی ز ذوق و شادی
ای تو گشاد عالم ای تو مراد آدم Aخانه چرا گرفتی در کوی بی مرادی
زیرا چراغ روشن در ظلمت شب آیدAدرمان به درد آید این است اوستادی
بستی زبان و گوشم تا جز غمت ننوشم Aنی نکته عمیدی نی گفته عمادی
تبریز شمس دین را خدمت رسان ز مستان Aسجده کن و بگویش اوحشت یا فوادی

2948 ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندی Aوالله ز سرکه رویی تو هیچ برنبندی

تلخی ستان شکر ده سیلی بنوش و سر ده Aخندان بمیر چون گل گر ز آنک ارجمندی
چون مو شده ست آن مه در خنده است و قهقه Aچت کم شود که گه گه از خوی ماه رندی
بشکفته است شوره تو غوره ای و غوره Aآخر تو جان نداری تا چند مستمندی
با کان غم نشینی شادی چگونه بینی Aاز موش و موش خانه کی یافت کس بلندی
بالای چرخ نیلی یابند جبرئیلی Aوز خاک پای پاکان یابند بی گزندی
زان رنگ روی و سیما اسرار توست پیداAکاندر کدام کویی چه یار می پسندی
چون چشم می گشاید در چشم می نمایدAگر ز آنک ریش گاوی ور شیر هوشمندی
قارون مثال دلوی در قعر چه فروشدAعیسی به بام گردون بنمود خوش کمندی
گر دلو سر برآرد جز آب چه نداردAپاره شود بپوسد در ظلمت و نژندی
ای لولیان لالا بالا پریده بالاAوارسته زین هیولا فارغ ز چون و چندی

2949 در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی Aیک هست نیست رنگی کز او است هر وجودی

هستی ز غیب رسته بر غیب پرده بسته Aو آن غیب همچو آتش در پرده های دودی
دود ار چه زاد ز آتش هم دود شد حجابش Aبگذر ز دود هستی کز دود نیست سودی
از دود گر گذشتی جان عین نور گشتی Aجان شمع و تن چو طشتی جان آب و تن چو رودی
گر گرد پست شستی قرص فلک شکستی Aدر نیست برشکستی بر هست ها فزودی
بشکستی از نری او سد سکندری اوAز افرشته و پری او روبندها گشودی
ملکش شدی مهیا از عرش تا ثریاAاز زیر هفت دریا در بقا ربودی
رفتی لطیف و خرم زان سو ز خشک و از نم Aدر عشق گشته محرم با شاهدی به سودی
تبریز شمس دینی گر داردش امینی Aبا دیده یقینی در غیب وانمودی