دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2946 دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی Aدی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی

دی بایزید بودی و اندر مزید بودی Aو امروز در خرابی دردی فروش و مستی
دردی بنوش ای جان بسکل ز هوش ای جان Aازرق مپوش ای جان تا که صنم پرستی
امروز بس خرابی هم جام آفتابی Aنی کدخدای ماهی نی شوهر مهستی
افزونی از مساکن بیرونی از معادن Aآن نیستی ولیکن هستی چنانک هستی
یک گوشه بسته بودی زان گوشه خسته بودی Aآن بسته را گشودی رستی تمام رستی
حیوان سوار نبود جز بهر کار نبودAحیوان نه ای تو حیی جستی ز کار جستی
تو پیک آسمانی چون ماه کی توانی Aتا تو سوار پایی تا تو به دست شستی
خامش مده نشانی گر چه ز هر بیانی -شد مرهم جهانی هر خسته ای که خستی

2947 یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی Aچندین قدح بخوردی جامی به من ندادی

تو از شراب مستی من هم ز بوی مستم Aبو نیز نیست اندک در بزم کیقبادی
بسیار عاشقان را کشتی تو بی گناهی Aدر رنج و غم نکشتی کشتی ز ذوق و شادی
ای تو گشاد عالم ای تو مراد آدم Aخانه چرا گرفتی در کوی بی مرادی
زیرا چراغ روشن در ظلمت شب آیدAدرمان به درد آید این است اوستادی
بستی زبان و گوشم تا جز غمت ننوشم Aنی نکته عمیدی نی گفته عمادی
تبریز شمس دین را خدمت رسان ز مستان Aسجده کن و بگویش اوحشت یا فوادی

2948 ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندی Aوالله ز سرکه رویی تو هیچ برنبندی

تلخی ستان شکر ده سیلی بنوش و سر ده Aخندان بمیر چون گل گر ز آنک ارجمندی
چون مو شده ست آن مه در خنده است و قهقه Aچت کم شود که گه گه از خوی ماه رندی
بشکفته است شوره تو غوره ای و غوره Aآخر تو جان نداری تا چند مستمندی
با کان غم نشینی شادی چگونه بینی Aاز موش و موش خانه کی یافت کس بلندی
بالای چرخ نیلی یابند جبرئیلی Aوز خاک پای پاکان یابند بی گزندی
زان رنگ روی و سیما اسرار توست پیداAکاندر کدام کویی چه یار می پسندی
چون چشم می گشاید در چشم می نمایدAگر ز آنک ریش گاوی ور شیر هوشمندی
قارون مثال دلوی در قعر چه فروشدAعیسی به بام گردون بنمود خوش کمندی
گر دلو سر برآرد جز آب چه نداردAپاره شود بپوسد در ظلمت و نژندی
ای لولیان لالا بالا پریده بالاAوارسته زین هیولا فارغ ز چون و چندی