دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2945 ای حیله هات شیرین تا کی مرا فریبی Aآن را که ملک کردی دیگر چرا فریبی

اما چو جمله عالم ملک تو است کلی Aبیرون ز ملکت خود دیگر که را فریبی
داوود را فریبی در دام ملک و دولت Aو ایوب را دگرگون اندر بلا فریبی
آن را به دانه بردی وین را به دام بردی Aآن دام دانه شد چون تو خوش لقا فریبی
فرعون عالمی را بفریبد و نداندAکان خاین دغا را هم در دغا فریبی
ای کمترین فریبت صد خونبهای صیدان Aای پربها که او را تو بی بها فریبی
ای دل خدا کسی را دانی چه سان فریبدAآخر تو جملگان را خود از خدا فریبی

2946 دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی Aدی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی

دی بایزید بودی و اندر مزید بودی Aو امروز در خرابی دردی فروش و مستی
دردی بنوش ای جان بسکل ز هوش ای جان Aازرق مپوش ای جان تا که صنم پرستی
امروز بس خرابی هم جام آفتابی Aنی کدخدای ماهی نی شوهر مهستی
افزونی از مساکن بیرونی از معادن Aآن نیستی ولیکن هستی چنانک هستی
یک گوشه بسته بودی زان گوشه خسته بودی Aآن بسته را گشودی رستی تمام رستی
حیوان سوار نبود جز بهر کار نبودAحیوان نه ای تو حیی جستی ز کار جستی
تو پیک آسمانی چون ماه کی توانی Aتا تو سوار پایی تا تو به دست شستی
خامش مده نشانی گر چه ز هر بیانی -شد مرهم جهانی هر خسته ای که خستی

2947 یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی Aچندین قدح بخوردی جامی به من ندادی

تو از شراب مستی من هم ز بوی مستم Aبو نیز نیست اندک در بزم کیقبادی
بسیار عاشقان را کشتی تو بی گناهی Aدر رنج و غم نکشتی کشتی ز ذوق و شادی
ای تو گشاد عالم ای تو مراد آدم Aخانه چرا گرفتی در کوی بی مرادی
زیرا چراغ روشن در ظلمت شب آیدAدرمان به درد آید این است اوستادی
بستی زبان و گوشم تا جز غمت ننوشم Aنی نکته عمیدی نی گفته عمادی
تبریز شمس دین را خدمت رسان ز مستان Aسجده کن و بگویش اوحشت یا فوادی