دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2943 گرمی مجوی الا از سوزش درونی Aزیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی

بیمار رنج باید تا شاه غیب آیدAدر سینه درگشاید گوید ز لطف چونی
آن نافه های آهو و آن زلف یار خوش خوAآن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی
تا آدمی نمیرد جان ملک نگیردAجز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی
عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا توAساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی
بر دل چو زخم راند دل سر جان بداندAآنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی
غم چون تو را فشارد تا از خودت برآردAپس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی
در عین درد بنشین هر لحظه دوست می بین Aآخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی
تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی Aاز وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی

2944 ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی Aسنگ سیه بگیری آموزیش سقایی

بس شاه و بس فریدون کز تیغشان چکد خون Aزان روی همچو لاله لولی است و لالکایی
ناموسیان سرکش جبارتر ز آتش Aدر کوی عشق گردان امروز در گدایی
قهر است کار آتش گریه ست پیشه شمع Aاز ما وفا و خدمت وز یار بی وفایی
آتش که او نخندد خاکستر است و دودی Aشمعی که او نگرید چوبی بود عصایی
آن خر بود که آید در بوستان دنیاAخاونده را نجوید افتد به ژاژخایی
خاوند بوستان را اول بجوی ای خرAتا از خری رهی تو زان لطف و کبریایی
آمد غریبی از ره مهمان مهتری شدAمهمانیی بکردش باکار و باکیایی
بریانه های فاخر سنبوسه های نادرAشمع و شراب و شاهد بس خلعت عطایی
ماهیش کرد مهمان هر روز به ز روزی Aچون حسن دلبر ما در دلبری فزایی
هر شب غریب گفتی نیکو است این ولیکن Aمهمانیت نمایم چون شهر ما بیایی
آن مهتر از تحیر گفت ای عجب چه باشدAبهتر از این تنعم وین خلعت بهایی
زین گفت حاج کوله شد در دلش گلوله Aزیرا ندیده بود او مهمانیی سمایی
این میوه های دنیا گل پاره هاست رنگین Aچه بود نعیم دنیا جز نان و نان ربایی
می گفت ای خدایا ما را به شهر او برAتا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی
بگذشت چند سالی در انتظار این دم Aبی انتظار ندهد هرگز دوا دوایی
می گفت ای مسبب برساز یک بهانه Aزیرا سبب تو سازی در دام ابتلایی
بسیار شد دعایش آمد ز حق اجابت Aتا مرد ای خدا گو دید از خدا خدایی
شه جست یک رسولی تا آن طرف فرستدAتا آن طرف رساند پیغام کدخدایی
این میرداد رشوت پنهان و آشکاراAتا میر را فرستد شاه از کرم نمایی
شه هم قبول کردش گفتا تو بر بدان جاAپیغام ما ازیرا طوطی خوش نوایی
پس ساز کرد ره را همراه شد سپه راAدر پیش کرد مه را از بهر روشنایی
منزل به منزل آن سو می شد چو سیل در جوAسجده کنان و جویان اسرار اولیایی
چون موسی پیمبر از بهر خضر انورAکرده سفر به صد پر چون هدهد هوایی
چون پر جبرئیلی کو پیک عرش آمدAتا زان سفر دهد او احکام را روایی
مه کو منور آمد دایم مسافر آمدAای ماه رو سفر کن چون شمع این سرایی
هر حالتت چو برجی در وی دری و درجی Aغم آتشی و برقی شادی تو ضیایی
کوته کنم بیان را رفت آن رسول آن جاAچون برگ که کشیدش دلبر به کهربایی
ما چون قطار پویان دست کشنده پنهان Aدستی نهان که نبود کس را از او رهایی
این را به چپ کشاند و آن را به راست آردAاین را به وصل آرد و آن را سوی جدایی
وصلش نماید آن سو تا مست و گرم گرددAو آن سوی هجر باشد مکری است این دغایی
دررفت آن معلا در شهر همچو دریاAاز کو به کو همی شد کای مقصدم کجایی
جوینده چون شتابد مطلوب را بیابدAما آگهیم که تو در جست و جوی مایی
شد ناگهان به کویی سرمست شد ز بویی Aعقلش پرید از سر پا را نماند پایی
پیغام کیقبادش جمله بشد ز یادش Aکو دانش رسولی تا محفل اندرآیی
چل روز بر سر کو سرمست ماند از آن بوAحیران شده رعیت با میرهای هایی
نی حکم و نی امارت نی غسل و نی طهارت Aنی گفت و نی اشارت نی میل اغتذایی
زو هر کی جست کاری می گفت خیره آری Aآری و نی یکی دان در وقت خیره رایی
کو خیمه و طویله کو کار و حال و حیله Aکو دمنه و کلیله کو کد کدخدایی
سیلاب عشق آمد نی دام ماند نی ددAچون سیل شد به بحری بی بدو و منتهایی
گفت ای رفیق جفتی کردی هر آنچ گفتی Aبردی مرا از اسفل تا مصعد علایی
این درس که شنودم هرگز نخوانده بودم Aدرسی است نی وسیطی نی نیز منتقایی
دعویت به ز معنی معنیت به ز دعوی Aجان روی در تو دارد که قبله دعایی
این جمله بد بدایت کو باقی حکایت Aواپرس از او که دادت در گوش اشنوایی
یا رب ظلمت نفسی بردر حجاب حسی Aگر مس نمود مسی آخر تو کیمیایی
صدر الرجال حقا فی مصدر البلاAوالله ما علونا الا باعتنا
یا سادتی و قومی یوفون بالعهودAما خاب من تحلی بالصدق و الوفا

2945 ای حیله هات شیرین تا کی مرا فریبی Aآن را که ملک کردی دیگر چرا فریبی

اما چو جمله عالم ملک تو است کلی Aبیرون ز ملکت خود دیگر که را فریبی
داوود را فریبی در دام ملک و دولت Aو ایوب را دگرگون اندر بلا فریبی
آن را به دانه بردی وین را به دام بردی Aآن دام دانه شد چون تو خوش لقا فریبی
فرعون عالمی را بفریبد و نداندAکان خاین دغا را هم در دغا فریبی
ای کمترین فریبت صد خونبهای صیدان Aای پربها که او را تو بی بها فریبی
ای دل خدا کسی را دانی چه سان فریبدAآخر تو جملگان را خود از خدا فریبی