دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2940 چون زخمه رجا را بر تار می کشانی Aکاهل روان ره را در کار می کشانی

ای عشق چون درآیی در لطف و دلربایی Aدامان جان بگیری تا یار می کشانی
ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان راAدزدان نقد دل را بر دار می کشانی
سوداییان جان را از خود دهی مفرح Aصفراییان زر را بس زار می کشانی
مهجور خارکش را گلزار می نمایی Aگلروی خارخو را در خار می کشانی
موسی خاک رو را بر بحر می نشانی Aفرعون بوش جو را در عار می کشانی
موسی عصا بگیرد تا یار خویش سازدAماری کنی عصا را چون مار می کشانی
چون مار را بگیرد یابد عصای خود راAاین نعل بازگونه هموار می کشانی
آن کو در آتش افتد راهش دهی به آبی Aو آن کو در آب آید در نار می کشانی
ای دل چه خوش ز پرده سرمست و باده خورده Aسر را برهنه کرده دستار می کشانی
ما را مده به غیری تا سوی خود کشاندAما را تو کش ازیرا شهوار می کشانی
تا یار زنده باشد کوهی کنی تو سدش Aچون در غمش بکشتی در غار می کشانی
خاموش و درکش این سر خوش خامشانه می خورAزیرا که چون خموشی اسرار می کشانی

2941 ای گوهر خدایی آیینه معانی Aهر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی

عرش از خدای پرسد کاین تاب کیست بر من Aفرمایدش ز غیرت کاین تاب را ندانی
از غیرت الهی در عرش حیرت افتدAزیرا ز غیرت آمد پیغام لن ترانی
زان تاب اگر شعاعی بر آسمان رسیدی Aاز آسمان نمودی صد ماه آسمانی
اندر جمال هر مه لطف ازل نمودی Aهر عاشقی بدیدی مقصودهای جانی
در راه ره روان را رنج و طلب نبودی Aخوف فنا نبودی اندر جهان فانی
یک بار دردمیدی تا جان گرفت قالب Aدردم تو بار دیگر تا جان شود عیانی
از یک شعاع رویت چون لامکان مکان شدAهم برق تو رساند او را به لامکانی
انگشتری لعلت بر نقد عرضه فرماAتا نعره ها برآید از لعل های کانی
یک جام مان بدادی تا رخت ها گرو شدAجامی دگر از آن می هم چاره کن تو دانی
جانی رسید ما را از شمس حق تبریزAکان جان همی نماید در غیب دلستانی

2942 اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی Aو اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی

ما خود فنای عشقش ما خاک پای عشقش Aعشقیم توی بر تو عشقیم کل دگر نی
خود را چو درنوردیم ما جمله عشق گردیم Aسرمه چو سوده گردد جز مایه نظر نی
هر جسم کو عرض شد جان و دل غرض شدAبگداز کز مرض ها ز افسردگی بتر نی
از حرص آن گدازش وز عشق آن نوازش Aباری جگر درونم خون شد مرا جگر نی
صدپاره شد دل من و آواره شد دل من Aامروز اگر بجویی در من ز دل اثر نی
در قرص مه نگه کن هر روز می گدازدAتا در محاق گویی کاندر فلک قمر نی
لاغرتری آن مه از قرب شمس باشدAدر بعد زفت باشد لیکن چنان هنر نی
شاها ز بهر جان ها زهره فرست مطرب Aکفو سماع جان ها این نای و دف تر نی
نی نی که زهره چه بود چون شمس عاجز آمدAدرخورد این حراره در هیچ چنگ و خور نی