دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2938 آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی Aدر دل چگونه آید از راه بی قیاسی

گر گویی می شناسم لاف بزرگ و دعوی Aور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی
بردانم و ندانم گردان شده ست خلقی Aگردان و چشم بسته چون استر خراسی
می گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی Aگردن مپیچ زیرا دربند احتباسی
یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری Aاز کوری خرنده وز حاسدی نخاسی
تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده Aاینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی
ای نفس مطمانه اندر صفات حق روAاینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی
گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم Aگوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی
از بانگ طاس ماه بگرفته می گشایدAماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی
آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزدAتو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی

2939 ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی Aشادی هر مسلمان کوری هر فسوسی

هر روز خطبه ای نو هر شام گردکی نوAهر دم نثار گوهر نی قبضه فلوسی
عشقی است سخت زیبا فقری است پای برجاAبر آسمان نهی پا گر دست این دو بوسی
جانی است چون چراغی در زیر طشت قالب Aک آرد به پیش نورش خورشید چاپلوسی
صد گونه رخت دارد صد تخت و بخت داردAتختش ز رفعت آمد نی تخت آبنوسی
رختش ز نور مطلق در تخته جامه حق Aنی بارگیر سیسی نی جامه های سوسی
از ذوق آتش دل وز سوزش خوش دل Aآتش پرست گشتم اما نیم مجوسی
روزی دو همره آمد جان غریب با تن Aچون مرغزی و رازی چون مغربی و طوسی
پرویزن است عالم ما همچو آرد در وی Aگر بگذری تو صافی ور نگذری سبوسی
هر روز بر دکان ها بازار این خسان بین Aای خام پیش ما آ کتان ماست روسی
بشکن سبوی قالب ساغر ستان لبالب Aتا چند کاسه لیسی تا کی زبون لوسی
دستور می دهی تا گویم تمام این راAتا شرق و غرب گیرد اقبال بی نحوسی

2940 چون زخمه رجا را بر تار می کشانی Aکاهل روان ره را در کار می کشانی

ای عشق چون درآیی در لطف و دلربایی Aدامان جان بگیری تا یار می کشانی
ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان راAدزدان نقد دل را بر دار می کشانی
سوداییان جان را از خود دهی مفرح Aصفراییان زر را بس زار می کشانی
مهجور خارکش را گلزار می نمایی Aگلروی خارخو را در خار می کشانی
موسی خاک رو را بر بحر می نشانی Aفرعون بوش جو را در عار می کشانی
موسی عصا بگیرد تا یار خویش سازدAماری کنی عصا را چون مار می کشانی
چون مار را بگیرد یابد عصای خود راAاین نعل بازگونه هموار می کشانی
آن کو در آتش افتد راهش دهی به آبی Aو آن کو در آب آید در نار می کشانی
ای دل چه خوش ز پرده سرمست و باده خورده Aسر را برهنه کرده دستار می کشانی
ما را مده به غیری تا سوی خود کشاندAما را تو کش ازیرا شهوار می کشانی
تا یار زنده باشد کوهی کنی تو سدش Aچون در غمش بکشتی در غار می کشانی
خاموش و درکش این سر خوش خامشانه می خورAزیرا که چون خموشی اسرار می کشانی