دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2936 ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی Aچیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی

خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی Aهمرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی
ای فضل خوش چو جانی وز دیده ها نهانی Aاندر اثر پدیدی در ذات ناپدیدی
ای گل چرا نخندی کز هجر بازرستی Aای ابر چون نگریی کز یار خود بریدی
ای گل چمن بیارا می خند آشکاراAزیرا سه ماه پنهان در خار می دویدی
ای باغ خوش بپرور این نورسیدگان راAکاحوال آمدنشان از رعد می شنیدی
ای باد شاخه ها را در رقص اندرآور -بر یاد آن که روزی بر وصل می وزیدی
بنگر بدین درختان چون جمع نیکبختان Aشادند ای بنفشه از غم چرا خمیدی
سوسن به غنچه گوید هر چند بسته چشمی Aچشمت گشاده گردد کز بخت در مزیدی

2937 از بهر مرغ خانه چون خانه ای بسازی Aاشتر در او نگنجد با آن همه درازی

آن مرغ خانه عقل است و آن خانه این تن توAاشتر جمال عشق است با قد و سرفرازی
رطل گران شه را این مرغ برنتابدAبویی کز او بیابی صد مغز را ببازی
از ما مجوی جانا اسرار این حقیقت Aزیرا که غرق غرقم از نکته مجازی
من هیکلی بدیدم اسرار عشق در وی Aکردم حمایل آن را از روی لاغ و بازی
تا شد گرانترک شد آن هیکل خدایی Aتا برنتابد آن را پشت هزار تازی
شد پرده ام دریده تا پرده ها بسوزم Aاز آتشی که خیزد در پرده حجازی
چون عشق او بغرد وین پرده ها بدردAبا شمس حق تبریز در وقت عشقبازی

2938 آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی Aدر دل چگونه آید از راه بی قیاسی

گر گویی می شناسم لاف بزرگ و دعوی Aور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی
بردانم و ندانم گردان شده ست خلقی Aگردان و چشم بسته چون استر خراسی
می گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی Aگردن مپیچ زیرا دربند احتباسی
یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری Aاز کوری خرنده وز حاسدی نخاسی
تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده Aاینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی
ای نفس مطمانه اندر صفات حق روAاینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی
گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم Aگوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی
از بانگ طاس ماه بگرفته می گشایدAماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی
آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزدAتو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی